گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

تو گفتی کز سر کوی تو رو گردان شوم روزی

ببویی قانع از آن خاک مشک افشان شوم روزی

همان دل مرده ام گر با مسیحا همنفس گردم

همان آزرده ام گر پای تا سر جان شوم روزی

اگر دانم که آب زندگی بارد نه آب شور

محالست اینکه شاد از دیده ی گریان شوم روزی

من و لبهای خشک و دیده ی تر بخت آنم کو

که سیراب از کنار چشمه ی حیوان شوم روزی

نشوید از دلم گردی اگر دریا کنم دیده

نخیزد از رهم گردی اگر طوفان شوم روزی

نهادم چون فغانی سر بدار عشق و وارستم

چه سر دارم که در بند سر و سامان شوم روزی