گنجور

 
بابافغانی

ای شمع جمالت اثر نور الهی

رخسار دل‌افروز تو آیینهٔ شاهی

هر چشم زدن بهر غزالان سیه‌چشم

زان چشم سیه، وام کند سرمه سیاهی

ای فتنه و آشوب و بلا شیوهٔ چشمت

غیر از تو کس این شیوه ندانست کماهی

روزی که گل روی ترا دایره بستند

دادند به حُسنت مه و خورشید گواهی

هر گل که نه از چشمهٔ مهر تو خورد آب

در باغ جهان نام برآرد به گیاهی

غافل مشو از زاری ما ای گل رعنا

این اشک جگرگون نگر و چهرهٔ کاهی

هر صبحدم از گریهٔ جان‌سوز فغانی

بر ماه زند خون جگر موج ز ماهی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

ای بر همه میران جهان یافته شاهی

می خور، که بد اندیش چنان شد که تو خواهی

می خواه، که بدخواه به کام دل تو گشت

وز بخت بد اندیش تو آورد تباهی

شد روزه و تسبیح و تراویح به یک جای

[...]

عنصری

ای ماه سیه پوش تو روشن شده ماهی

هم شمع سرای من و هم پشت سپاهی

از قامت و قدّ تو برد سرو بلندی

وز حلقۀ زلف تو برد قیر سیاهی

جانم به صلاح آید از آن نوش لب تو

[...]

انوری

ای بر سر کتاب ترا منصب شاهی

منشی فلک داده بر این قول گواهی

جاه تو و اقطاع جهان یوسف و زندان

ذات تو و تجویف فلک یونس و ماهی

ناخورده مسیر قلمت وهن توقف

[...]

سید حسن غزنوی

ای بر صفت یوسفیت حسن گواهی

ماننده یوسف شده در غربت شاهی

حسن تو ترا بی بخبری برده به تختی

مهر تو مرا بی گنهی کرده به چاهی

از لعل تو یک خنده و از عقل جهانی

[...]

اوحدی

رخ باز نهادم به سماوات الهی

تا بر سر گردون بزنم نوبت شاهی

رخت و خر خود را همه بگذاشتم اینجا

چون یار مسیحم، بسم این چهرهٔ کاهی

از من مطلب مهر خود، ای شاهد دنیا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه