گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

فصل خزان گذشت و رخ زرد من همان

بلبل ز ناله ماند و دم سرد من همان

رنگ از رخ چمن شد و برگ درخت ریخت

وین داغ کهنه بر دل پر درد من همان

گشتم غبار و رفتم ازین خاکدان برون

باشد براه او اثر گرد من همان

نتوان بصد چراغ دلی در زمانه یافت

بر اوج دلبری مه شبگرد من همان

نقش مراد خویش فغانی نیافتم

ماندست با فلک بعقب نردمن همان