گنجور

 
بابافغانی

بیخود شدم ز آمدنت باده چون کشم

کامی از آن عذار و لب ساده چون کشم

جانی که در ریاضت حاجت تمام سوخت

پیش تو ای مراد خدا داده چون کشم

من عاشقم که باد مرا عیش خوش حرام

می با شکر لبان پریزاده چون کشم

من در خور ملامت و در دم تو باده نوش

جامی که بهر من نشد آماده چون کشم

نخل مرا نه از گل مقصود بسته اند

بوی مراد از آن قد آزاده چون کشم

اکنون که گردنم چو فغانی ببندتست

بار سبو و منت سجاده چون کشم