گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

بسوز ای شمع خوبان عاشق دیوانه ی خود را

مشرف کن بتشریف بقا پروانه ی خود را

تو شمع بزم اغیاری و من در آتش غیرت

زبرق آه روشن میکنم کاشانه ی خود را

سر من در خمارست از می لعل لبت ای گل

بهر خاری میفشان جرعه ی پیمانه ی خود را

مزن سنگ ملامت زاهدا بر ساغر رندان

اگر خواهی سلامت سبحه ی صد دانه ی خود را

چنان از باده ی بزم وصالت بیخبر گشتم

که از مستی ندانم باز راه خانه ی خود را

زکنج عافیت تا در میان مردم افتادم

فراوان یاد کردم گوشه ی ویرانه ی خود را

نیازست و محبت شیوه ی رندان میخواره

غنیمت دان فغانی شیوه ی رندانه ی خود را