گنجور

 
بابافغانی

مرا که دل نگذارد که بیتو آب خورم

مراد چیست که در وقت گل شراب خورم

بطالعی گه ندارم چه آرزوست مرا

که روز وصل می از جام آفتاب خورم

باین هوس که تو داری هوای صحبت من

بسی نشینم و خون از دل کباب خورم

من از نظاره خراب و دهد رقیب شراب

چو بی محل دهد این باده خون ناب خورم

ز دست غیر فغانی چرا خورم آبی

که چون رود بگلویم هزار تاب خورم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

دهی شراب که بر نغمه رباب خورم

چو من خراب ربابم چرا شراب خورم

دهم به تشنه لبان کاسه شراب و دهان

کنم ز گوش و می از کاسه رباب خورم

سفال دردی مستان عشق ازان می به

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه