گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

شود در گلشنم دل چاک و در مجلس جگر خون هم

فغان از اختر بد حال و از بخت دگرگون هم

نبودم من که می زد عشق در آب و گلم آتش

وگر باور نداری در همان کارست اکنون هم

نیازی باید و سوزی که رحم آرد دل افروزی

وگر اینها نباشد در نگیرد سحر و افسون هم

باندک عشوه جان می داد مجنون من چرا باشم

که چندین شیوه دارد نوخط من طبع موزون هم

دلم می سوزد و کام دلم صورت نمی بندد

درونم داغ شد صد بار ازین معنی و بیرون هم

حلالش باد این عشرت که روز از روز افزونست

صفای نرگس مخمور و آب لعل میگون هم

فغانی عشق بیدردسر و بی غصه ممکن نیست

همین فریاد می زد سالها فرهاد و مجنون هم