گنجور

 
بابافغانی

سروت که لاله رنگ شد از باده ی زلال

طوفان آتشست عیان در قبای آل

سر می کشد نهال قدت از دم مسیح

در بوستان کیست بدین نازکی نهال

خوش آهویست چشم شکار افگنت ولی

هرگز شکار کس نشد آن نازنین غزال

دُر در صدف اگر ز لطافت کند سخن

یابد ز لعل و گوهر لطف تو گوشمال

می سوزم از نظاره ی آن روی آتشین

از بس که سحر کرده بر آتش ز خط و خال

یاقوت لعل سای تو از عشوه در سخن

برگ گلبست جلوه کنان در قبای آل

بیند ز نور شمع تجلی شهید عشق

عکس مه جمال تو در دیده ی خیال

روی جهان فروز تو در جلوه ساخته ست

ذرات را بنور خود آیینه ی جمال

آشفته بلبلیست فغانی درین چمن

محروم مانده از حرم گلشن وصال