گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

التفات چشم آن مشگین غزالم می کشد

مردمیها می کند کز انفعالم می کشد

گرچه آزادم ز قید دانه و دام هوس

شوق دام و دانه ی آن زلف و خالم می کشد

من نمینالم ز اندوه شب هجران ولی

هر نفس اندیشه ی روز وصالم می کشد

چون خرامان می رود سروش بگلگشت چمن

شیوه ی رفتار آن نازک نهالم می کشد

تاب دیدارش ندارد دیده ی حیران من

ور نظر می بندم از رویش خیالم می کشد

باز می پرسی که خونت را که می ریزد بناز

نازنین من چه گویم کاین سؤالم می کشد

پیر گشتم چون فغانی در ره عشق و هنوز

آرزوی دیدن آن خرد سالم می کشد