گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

چو رو از جاب صید آن شکار انداز می تابد

عنان می افگند بر من ز ناز و باز می تابد

سخن در پرده می گویی ولی گویا بود حسنش

فروغ روی خوب از جوهر آواز می تابد

عفی الله برق پیکانت چه شمع دلفروزست آن

که از شست تو ای ترک شکار انداز می تابد

عجب سوزیست از شمع رخت در جان پروانه

که از هر شهپرش صد شعله در پرواز می تابد

ز چنگ قامت عاشق چه گلبانگ طرب خیزد

که چرخ واژگون ابریشم این ساز می تابد

ببین حال فغانی ای که بر آیینه ی پاکت

رخ انجام کار هر کس از آغاز می تابد