گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

دل سوزان من از نکهت نوروز نگشاید

فغان کاین غنچه را جز ناله ی جانسوز نگشاید

همه درهای عرت باز و من در کنج تنهایی

در من کی گشاید بخت اگر امروز نگشاید

چنان شد بسته بر رویم در این کاخ فیروزه

که از بخت بلند و طالع فیروز نگشاید

جهان در دیده ی مجنون سیه شد آه اگر لیلی

نقاب زلف از روی جهان افروز نگشاید

ز پیکان غمت دردی گره شد در دل تنگم

که آن را تا ابد صد ناوک دلدوز نگشاید

شدم در چنگ حرمان تو از قید خرد فارغ

کسی دام از برای صید دست آموز نگشاید

شبی در خواب اگر بیند فغانی روز تنهایی

از آن خواب پریشان دیده را تا روز نگشاید