گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

شبها گذشت و چشم من یک لحظه آرامی ندید

بی گریه صبحی دم نزد بی خون دل شامی ندید

یکشب سر شوریده ام سامان بالینی نیافت

روزی دل سرگشته ام روی سرانجامی ندید

نگذشت روزی یا شبی کاین جان خرمن سوخته

پروانه ی شمعی نشد داغ گلندامی ندید

می خواست عشق جان ستان قتل یکی از عاشقان

از من زبونتر در جهان رسوا و بدنامی ندید

عمریست کاین دلبستگی دارد فغانی با بتان

هرگز گشاد کار خود از حلقه ی دامی ندید