گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

نوبهار آمد که بوی گل جهانرا خوش کند

جرعه نوشان را شقایق نعل در آتش کند

خرم آن شاهد که نوشد جرعه ی بیغش بناز

عاشق دلخسته از نظاره ی او غش کند

لاله خون ریزان، گل آتشبار و سوسن ده زبان

مرغ سرگردان ازینها با که خاطر خوش کند

چشم و دل گردد زمین و آسمان، چون ماه من

جلوه بر تخت روان و ناز بر ابرش کند

آهوان را چشم و مرغان را نظر مانده به راه

تا کی این ترک شکاری دست در ترکش کند

شمه یی طاقت نیارد گر بود صبح و شفق

آنچه بر دل جام صاف و ساقی مهوش کند

بلبل طبع فغانی در گلستان نظر

بهر تسخیر گلی این نغمه ی دلکش کند