گنجور

 
بابافغانی

بهر کس گر درآیی خوبی رخسار کی ماند

نهالی کاینچنین باشد گلش بر بار کی ماند

مرا خاریست در دل از تمنای گل رویت

برآور حاجت من در دلم این خار کی ماند

برون آرم ز چنگ میفروشان خرقهٔ تقوی

چنین رختم گرو در خانهٔ خمار کی ماند

تویی در دل چو جان و خون بهم آمیخته با هم

کسی کاین باده در جامش بود هشیار کی ماند

معاذالله بدینسان گر تو فردا در جواب آیی

ملامت رفتگان را بر زبان گفتار کی ماند

نشان دامن پاکست روز افزونی حسنت

وگرنه خوبی ده روزه این مقدار کی ماند

ز حسن بیزوالت ایکه شد خلقی خریدارت

اگر اندک زمانی باشد این بازار کی ماند

خیال شمع رویت گر نباشد در نظر ما را

شب غم روشنی در دیدهٔ بیدار کی ماند

مکن منع فغانی گر بود مست از می وحدت

کسی کاین باده در جامش بود هشیار کی ماند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عرفی

فلک سای و غم صهبا،کسی هشیار کی ماند

فنا گلچین و ما گل، عنچیه هم پر بار کی ماند

مگو صافی به از خلوت، نداند باغ و بستان را

درش گر باز باشد، روی تو، دیوار کی ماند

منم دایم صلاح اندیش کارافتادگان، لیکن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه