گنجور

 
بابافغانی

مجاوران سر کوی یار سر بخشند

خورند زهر و بخلق خدا شکر بخشند

چه جای باده ی لعل و مفرح یاقوت

دران مقام که احباب جام زر بخشند

همین بود کرم دلبران باهل نظر

که سیم ناب ستانند و خاک در بخشند

ببر امید که خوبان نه آن درختانند

که گل دهند بعشاق یا ثمر بخشند

گدای شهر کجا همعنان تواند شد

بمردمی که گهی تاج و گه کمر بخشند

اگر چه یک هنرم هست و صد هزاران عیب

غریب نیست که جرمم به آن هنر بخشند

هوای میکده دارد فغانی مخمور

بود که اهل دلش همت نظر بخشند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

ترا ز عالم عبرت اگر نظر بخشند

ازان به است که صد گنج پرگهر بخشند

مکن سئوال اگر چون صدف ترا زین بحر

به هر گشودن لب دامن گهر بخشند

به ماه نولب نان بی شفق نداد فلک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه