گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

هرگز این دست تهی بند نقابی نکشید

خم زلفی نگرفت و می نابی نکشید

سر آبی فلک عشوه گرم جلوه نداد

کان سر آب در آخر بسرایی نکشید

عاشق سوخته خرمن ز بیابان فراق

تشنه آمد بلب چشمه و آبی نکشید

تا دلم آب نشد گوهر مقصود نیافت

به فراغی نرسید آنکه عذابی نکشید

عاشقت چون گل شبنم زده در بر بگرفت

از گریبان ترت بوی گلابی نکشید

مژه چون سوزن، چاک جگرپاره بدوخت

خار دردی ز دل خانه خرابی نکشید

هیچ جا آتش رخسار نیفروخت ز می

کعه ز مرغ دل ما خوان کبابی نکشید

یکسر موی ز دیباچه ی خط تو نخاست

که قلم بر زبر حرف کتابی نکشید

دل مشتاق فغانی فرحانست مدام

گر چه از ساغر مقصود شرابی نکشید