گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۱

 
عراقی
عراقی » دیوان اشعار » غزلیات
 

رفت کار دل ز دست، اکنون تو دان

جان امید اندر تو بست، اکنون تو دان

دست و پایی می‌زدم، تا بود جان

شد، دریغا! دل ز دست، اکنون تو دان

شد دل بیچاره از دست وفات

زیر پای هجر پست، اکنون تو دان

رفت عمری کآمدی کاری ز من

چون که عمرم برنشست، اکنون تو دان

نیک نومیدم ز امید بهی

حالم از بد بدتر است، اکنون تو دان

از گل شادی ندیدم رنگ و بوی

خار غم در جان شکست، اکنون تو دان

چون عراقی را ندادی ره به خود

گمرهی شد خودپرست، اکنون تو دان



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.