گنجور

 
عمادی شهریاری

کار خرده ساخته‌ است کام هنر حاصل است

هیچ بهانه نماند شاه جهان طغرل است

نیست زمانه ز نقص خشک لب و تر مژه

زآن که تر و خشک او ملک شه کامل است

خاک نجنبد ز باد ملک جهان ثابت است

آب نکاهد ز نار شاه جهان عادل است

خسرو گردون رکاب طغرل عرش آستان

کز تپش خصم او نوش چو سم قاتل است

مدحت او را چه حد کز شرف قدر او

عقل و شریعت پذیر صیقل آب و گل است

کار فلک یک‌دلی ا‌ست در صف پیمان او

روز به آن مذهب است از پی آن یک دل است

چرخ نهادش مدان گر چه خور از دست اوست

زآن که یقینم که چرخ سوی بلا مایل است

تا رقم ملک او یافت گل تیره رنگ

سنگ چو به بنگری جانوری عاقل است

گنج و سپاهش بسی‌ است نز قبل روز عجز

زاوست تمامی او گنج و سپه فاضل است

آن که به درگاه او بنده بندش نبود

آرزوی تخت شاه در دل او چون سل است

حجت خسرو بر او تیغ بکوبد بدانک

حق که نه با حجت است مشتبه و باطل است

درگه او فضله‌ای است گر هوس ملک خواست

مایه آن فضل را گرز گران مسهل است

گر چه برون اوفتاد چرخ ز پرگار عقل

در خط فرمان شاه خارج او داخل است

رای متینش بدان گر بتوانی شناخت

کآن که در این دولت است تا به چه حد مقبل است

عفو در این مملکت باز پذیرد ز جرم

زآن که دل شهریار با کرم شامل است

ظلم سیه آستین دست بینداخته است

نیست پدیدار از آنک خنجر او حائل است

چرخ حوادث سگال در ستد و داد خویش

بر سر کوی قضا از کف او سائل است

بحر نماند به او زآن که به بحر کفش

گنبد اخضر چو کف در طلب ساحل است

تا ز سر خصم ساخت آتش تیغش سپند

چشم بد روزگار از بد آن زایل است

خسرو کسری غلام داند کز شرق و غرب

بنده عمادی به شعر خوب‌ترین قایل است

شعر بلند آورد لیک در این بارگاه

عذر صعود شه است زآن سخنش نازل است

سرخی مغرب خبر داد به هنگام شام

کز سر شمشیر شاه حلق زحل بسمل است

ناگذران شد جهان چون به در او رسید

آن که ز بس نام و بانگ ره‌گذرش مشکل است

زاده چرخش مدان داده او دان خرد

تا شنوند از تو آنک فعل کم از فاعل است

مدحت شاه جهان هست فزون زاین و لیک

در ره وهم این سخن باز پسین منزل است

 
 
نسکبان اندروید