گنجور

 
عمادی شهریاری

دلی که بسته بند بلا تواند بود

ز آب و آتش و خاک و هوا تواند بود

ایا مرکب از این آب و خاک لاف مزن

که این حدیث نه در خورد ما تواند بود

در آن دیار که سکه به نام عشق کنند

طراز سکه به نام جفا تواند بود

نگشت آتش غم خاک باد بیهوده چیست

که آب عشق مرا و تو را تواند بود

چرا ز دست درافتیم و باز نشناسیم

که مایه من و تو تا کجا تواند بود

محققان هوا را گذر به دل نکنند

که در زمانه نشان وفا تواند بود

کلید گنج بقا در سرای پرده عشق

نهفته در سر تیغ فنا تواند بود

کسی که بر سر کوی فراق دوست بود

خجسته طالع و فرخ لقا تواند بود

سموم بادیه عشق را پس از تسلیم

دوا نسیم کف پادشاه تواند بود

عماد دولت عالی که گرد موکب او

برای دیده جان توتیا تواند بود

نه با خلافش جاه و جلال شاید گفت

که با وفاقش مجد و علا تواند بود

ایا شها که جهان را به خشم و خشنودی

در تو منزل خوف و رجا تواند بود

زمانه گوش نهاده است تا کند دوران

چنان که رای تو را اقتضا تواند بود

به آن زمان که به بازار عشق گوهر جان

به من یزید خری خری بی‌بها تواند بود

ز شربت شکر مصلحت دهان جهان

در آشتی‌طلبی ناشتا تواند بود

به دشمنی قناعت زمانه کین‌خواه

عروق عالم را امتلا تواند بود

نهنگ‌وار به دریای معرکه گردون

ز خون گردان در آشنا تواند بود

سر زمانه سبک‌مغز گشته چون گشنیز

ز هول خنجر چون گندنا تواند بود

نه از غبار قدر را گذر تواند کرد

نه از خروش قضا را فضا تواند بود

اگر حجاب شود پیش ضربت تو قضا

ز لوح هستی محو قضا تواند بود

عدو که نیزه چون مار تو بدید او را

به زهرخند اجل در قفا تواند بود

نطاق طارم فیروزه راه کاه‌کشان

ز بیم تیغ تو چون کهربا تواند بود

خدایگانا خصمان تو بر آن بودند

که کین تو ز سعادت عطا تواند بود

نبودشن خبر آن که هر یکی زایشان

به دام کرده خود مبتلا تواند بود

نه هر که صعد بیاید گیا تواند تواند بود

هر آن که سعد بیاید کیا تواند بود

ز عذرشان آگاهی به عذرشان مگرو

که آن نتایج رو و ریا تواند بود

ز کرده منکر گشتن در آن مقام چه سود

که عضو‌های تو بر تو گوا تواند بود

چو من نگردد فارغ ز لعنت ایشان

کسی که حافظ این ماجرا تواند بود

سپهر چوگانا هر دم از سیاست تو

دل عدوی تو گوی عنا تواند بود

ز دشمنی که پلنگان کینه را هوس است

کریم طبع تو رنجه چرا تواند بود

که از نهیب پر جبرئیل هیبت تو

حصار حرمت او چون صبا تواند بود

تو کوه حلمی و خصم از تو گفته می‌شنود

بلی ز کوه ادای صدا تواند بود

در آفتاب قیامت نسوخت کس که پدید

به سایه علم مرتضی تواند بود

شگرف کردارا آگهی که گفته من

به باغ مدح تو نخل بقا تواند بود

به هر کجا رسد این شعر اگر نباشد فاش

که این لطافت خاطر که را تواند بود

چو نقش نام تو بینند بی‌گمان گردند

که این قصیده غرا مرا تواند بود

چو از محل دعا برتری به صد درجه

مدان که از پی مدحت دعا تواند بود

نعم جواب تو بادا ز بخت تا آن گه

که عقد گردن توحید لا تواند بود

 
 
نسکبان اندروید