گنجور

 
الهامی کرمانشاهی

سنان را که زی بصره بودی روان

گرفتند در قادسیه گوان

ببستند در آهنین بند سخت

کشان نزد مختار پیروز بخت

امیر سرانداز دشمن شکار

چو دید آن سرو پیکر نابکار

لب خود به دندان بخایید نرم

سترد از دل و دیده و چهره شرم

بگفت: ای تبهکار ناپاکخوی

که از خویشتن ریختی آبروی

بدا بر تو و زشت کردار تو

مرا برتو بگماشت دادار تو

که کیفر به تیغ از تو بستانمی

تو را تن در آتش بسوزانمی

همین روز، فیروزی من بود

که دربند من چون تو دشمن بود

خدا بکشدم گر گذارم تو را

که مانی چنین زنده جان ایدرا

بفرمود با آبداده پرند

گسستند پیکرش را بند بند

به دیگی ز زیتون، پر از روغنا

فکندند تاری تن ریمنا

به آتش چو آن دیگ جوشنده گشت

به دوزخ روانش خروشنده گشت

نمودند ویران پس او را سرای

نهشتند کاباد ماند به جای

ز منهال عمرو این شنیدم خبر

که از مکه ام بد یثرب سفر

سپردم ره خانه سجاد را

پناه امم، زین عباد را