بخش ۸۸ - جا دادن اسیران آل پیغمبر
در آن دم یکی گفت با آن سپاه
که نصر حرامی یل رزمخواه
سپاهی برآراسته بی شمار
همه نوجوانان دشمن شکار
که گردد شبانگه چوگیتی سیاه
شبیخون زند بر شما با سپاه
بگیرد اسیران و سرها تمام
بخواهد از این قوم، خون امام
بیفتاد در آن سپه همهمه
سران را دل آمد پر از واهمه
نشستند با یکدیگر رایزن
بگفتند: اگر شد درست این سخن
ندارند مردان ما تاب جنگ
تن مرد خسته، پی باره لنگ
به ویژه ز اعجاز این پاک سر
سراسر پشیمان شده زین سفر
سر نیزه ای گر برآید ز گرد
نماند به جا زین سپه پنچ مرد
در انجام، اینگونه دادند رای
که شب را در آن دیر گیرند جای
چو این رای شد بر همه استوار
نمودند آل علی (ع) را سوار
برفتند نزدیک آن کهنه دیر
سوی دیر شد شمر دون، گرمسیر
چو دیدند این مردمان آن مقام
یکی مرد راهب برآمد به بام
برآورد آوا بگفت: ای سو را
شما را بدین دیر باشد چه کار؟
بگفتا بر او شمردن کاین سپاه
در این دیر جویند امشب پناه
بگفتا بدو پیرمرد کشیش
کیانند و باشد شما را چه کیش؟
بگفتا: که هست از یزید این سپاه
که امروز باشد در اسلام، شاه
بد او را یکی دشمن اندر عراق
به جنگش نمودیم ما اتفاق
بکشتیم او را به شمشیر و تیر
نمودیم پس اهل او را اسیر
سرش را کنون با عیالش تمام
برند این اسیران و سرها به در
سپاهی به ما کرده امشب کمین
همه با سنان و سلیح گزین
که سازند بر ما شبیخون مگر
برند این اسیران و سرها به در
نداریم چون پای با آن سپاه
تو ما را در این دیر می ده پناه
بگفتا بدو پیر روشن روان
که با خود بیندیش ای پهلوان
چنین لشگر اندر چنین جای تنگ
چگونه توان کرد امشب درنگ؟
همان به که آرید دراین حصار
اسیران و سرها و خود هوشیار
به پای همین دیر بر پشت زین
بمانید آماده ی جنگ و کین
که از هر طرف حمله آرد سپاه
شما هم برایشان ببندید راه
پسندید شمر آنچه از وی شنفت
بیامد به نزدیک یاران بگفت
اسیران آل علی (ع) را ببرد
درآن دیر بر دست راهب سپرد
سرشاه دین را به صندوق، در
به یک خانه بنهاد و بر بست در
پرستنده بیمار را با حرم
نشانید در حجره ای، محترم
بیاورد از بهرشان نان و آب
خود آمد از بستر خواب خویش
چو یک لخت بگذشت از شب، کشیش
برون آمد از بستر خواب خویش
بدان حجره کانجا سرشاه بود
نهانی از آن خفته گان رخ نمود
که بیند زمانی برآن پاک سر
یکی روشنی آمدش در نظر
چو نیکو نگه کرد زان حجره بود
هراسان بیامد بدان سوی زود
در حجره بد بسته، مرد ایستاد
سبک دیده بر روزن در نهاد
چه گویم در آن حجره راهب چه دید؟
که هرگز نیاید به گفت و شنید
ز صندوق، نوری بدید آشکار
که می تافت تا عرش پروردگار
همه سقف آن حجره، بشکافته
در آن پرتو نور حق تافته
دل و هوش از آن مرد، بیگانه شد
سراپای او محو آن خانه شد
به ناگه یکی تخت دیدی ز نور
به گردش به پرواز غلمان و حور
همی گفت یک تن که هان راه، راه
که حوا رسد اندر این بارگاه
دگر ساره و هاجر و آسیه
دگر مریم اندر لباس سیه
دگر یک صفورای دخت شعیب
دگر مادر یوسف پاک جیب
از آن بانگ ترسا بلرزید سخت
بیامد فرود اندر آن خانه لخت
زنی چند از آن تخت بر خاستند
به آه و فغان مویه آراستند
ببردند یک یک به سوز و گداز
بدان پاک صندوق و آن سر،نماز
به ناگه بزد نعره بر وی سروش
که چشم خود ای مرد ترسا بپوش
که اینک سر بانوان، فاطمه (س)
رسد با زنان رسولان، همه
از آن بانگ شد خاک، پر زلزله
بیفتاد در عرشیان غلغله
مسیحی از آن نعره از پا فتاد
همش پرده بر چشم بینا فتاد
ولیکن دو گوشش شنیدی که زار
زنی نوحه می کرد بر شهریار
همی گفت: ای نوگل گلشنم
چراغ دو بیننده ی روشنم
ایا کشته ی تشنه در نزد رود
ز من بر تو بادا سلام و درود
فدای تو ای سرشود مادرت
که وقت شهادت نبد بر سرت
که ببریده زینسان گلوی تو را؟
زخون لاله گون کرده روی تو را؟
بخواهم من از دشمنان خون تو
کنم شاد این جان محزون تو
چو آن ناله ی زار ترسا شنید
تو گفتی ز تن مرغ جانش پرید
زمانی بدان گونه بیهوش بود
که گفتی تنش خالی از توش بود
چو یک لخت بگذشت و آمده به هوش
از آن خانه نشنید دیگر خروش
از آن مویه گر انجمن کس ندید
بلرزید از بیم چون شاخ بید
شد از دیده بررخ همی اشک ریز
درحجره بشکست و صندوق، نیز
بریده سرشاه دین را نخست
به مشک و گلاب و به کافور شست
بیاورد آن را به جای نماز
نهاد و نشست از برش با نیاز
بدیدی برآن روی چون آفتاب
به زاری همی ریخت از دیده آب
بدوگفت: کای سر، سر کیستی؟
همانا مسیحی، و گر نیستی
چرا محرمان حریم سپهر
به سوگ تو دارند پرآب، چهر
سروشان عرشت ببوسند خاک
زنان رسل در غمت سینه چاک
نه ای گر تو عیسی به بزم غمت
چرا داشت مریم به پا ماتمت؟
گمانم تو آنی که پروردگار
به انجیل گشتت ستایش نگار
به آنکس که دادت چنین آبروی
تو با من یکی نام خود را بگوی
به گفتن درآمد سر شهریار
بدوگفت: کای راهب هوشیار
منم آنکه دشمن نمود از قفا
سر تاجدارم ز پیکر جدا
منم آنکه کشتند اهریمنان
مرا تشنه با تیغ و تیر و سنان
من آنم که دشمن پس از کشتنم
زکین سود با سم اسبان تنم
بدوگفت راهب که فرمای نام
هم از جد و بابت بگو هم زمام
شهش گفت: نامم حسین (ع) و نیا
بود مصطفی (ص) خاتم انبیا
پدر حیدر (ع) و هاشمی گوهرم
برادر حسن (ع) فاطمه (س) مادرم
به هر دو جهانم خدا کرده شاه
به یثرب زمینم بود تختگاه
چو آن پیرمرد آن سخن ها شنید
بزد دست و زنار را بر درید
کشید از جگر ناله ی دردناک
بگریید و برسر فرو ریخت خاک
در آن دیر بودند هفتاد مرد
مریدان و شاگرد آن راد مرد
نمودند برگرد پیر انجمن
پژوهش نمودند زان موتمن
بدیشان بگفت آنچه که شب بدید
دگر آن سخن ها که از شه شنید
بریدند زنار آن مردمان
کشیدند در ماتم شه فغان
برفتند با وی بر شاه دین
پناه جهان سیدالساجدین
فتادند در پای آن شهریار
نمودند اسلام و دین اختیار
بگفتند پس کای شهنشاه دین
بده اذن پیکار با مشرکین
که امشب بر ایشان شبیخون زنیم
به راهت همه جامه درخون زنیم
شهنشاه فرمود: منما شتاب
که زود است گردیم ما کامیاب
برآرد خداوند از ایشان دمار
دهد جا درآتش به روز شمار
سحرگه چو برخاست بانگ خروش
برفتند از آن دیر با صد فسوس
شنیدم بدینگونه از ناقلان
کز آنجا برفتند زی عسقلان
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این بخش از داستان، سپاهیان یزید برای حمله به لشکر امام حسین (ع) در حال آمادهسازی هستند و هراسی در میان فرماندهان سپاه یزید وجود دارد. یکی از شخصیتها به نام شمر پیشنهاد میکند که شب را در کنار دیر (مکانی که بنا به شواهد، مکان امنی است) بگذرانند. راهب دیر از حضور سپاه یزید آگاه میشود و در تلاشی برای نجاتِ پناهجویان، به آنان کمک میکند.
در ادامه، راهب با سر امام حسین (ع) مواجه میشود و شگفتزده از نور و نازکی آن سر میگوید. او در میانه دیدار با روحانیون و انبیا قرار میگیرد و در این حین متوجه نالهها و زاریهای زنان میشود که برای امام حسین (ع) سوگواری میکنند. او بهدنبال تعجب و حیرت، به نالهها پاسخ میدهد و در مجمعی از دنبالکنندگانش به اسلام میگرود و میخواهد به جنگ با مشرکین برود.
در نهایت، با جمع شدن مریدان و شاگردان پیر، همگی با نیت پیکار و انتقام از یزید به سوی میدان جنگ میروند.
هوش مصنوعی: در آن لحظه، یکی از میان آن گروه گفت که نصر، فردی بینام و نشان است و در جنگجویی مهارت دارد.
هوش مصنوعی: سپاه بزرگی از جوانان آماده شدهاند تا به شکار دشمن بروند.
هوش مصنوعی: وقتی شب فرا رسد و دنیا به سیاهی گراید، نیروهایی به شما حمله ور میشوند و به شما هجوم میآورند.
هوش مصنوعی: این قوم تمام سرها را میخواهد و جان امام را میگیرد و اسیران را به دست میآورد.
هوش مصنوعی: در آن سپاه، سر و صدای زیادی به وجود آمد و دلها از ترس پر شد.
هوش مصنوعی: آنها دور هم جمع شدند و با هم مشورت کردند و گفتند: اگر این حرف درست از آب درآید، چه خوب است.
هوش مصنوعی: مردان ما قدرت و استقامت لازم برای جنگیدن را ندارند، مانند مردی که خسته است و به دوش خود بار سنگینی میکشد.
هوش مصنوعی: این جمله به ویژه به تأثیرات شگفتانگیز و معجزهآسا اشاره دارد که باعث شده فرد از سفر خود پشیمان شود. به نظر میرسد که این تجربه موجب تأمل و بازنگری در او شده و احساس ندامت را در وی به وجود آورده است.
هوش مصنوعی: اگر سر نیزهای از دل گرد و غبار بیرون بیاید، دیگر اثری از آن باقی نمیماند، زیرا این سپاه پنج مرد را به همراه دارد.
هوش مصنوعی: در نهایت، تصمیم بر این شد که شب را در آن مکان بگذرانند.
هوش مصنوعی: وقتی که این تصمیم به طور قاطع بر همگان تسلط پیدا کرد، خاندان علی (ع) را در مقام سواران قرار دادند.
هوش مصنوعی: به سمت آن معبد قدیمی رفتند، جایی که شمر دون در آنجا در حال استراحت بود و هوا نیز گرم و خوشایند بود.
هوش مصنوعی: وقتی این مردم آن جایگاه را مشاهده کردند، یک مرد زاهد بر بالای سقف آمد.
هوش مصنوعی: صدای بلند برخواست و گفت: ای سوی دیگر، شما را در این مکان چه کاری است؟
هوش مصنوعی: او گفت که این سپاه امشب در این مکان به دنبال پناه میگردند.
هوش مصنوعی: پیرمرد کشیش به او گفت: چه کسی بر شما مسلط است و شما را به کدام مذهب راهنمایی میکند؟
هوش مصنوعی: او گفت: این سپاهی که امروز در اسلام حضور دارد، متعلق به یزید است و او همان شاه است.
هوش مصنوعی: در عراقیها، یکی از دشمنانش به جنگ با او آمد و ما به صورت ناگهانی به کمک او شتافتیم.
هوش مصنوعی: ما او را با شمشیر و تیر از پای درآورده و سپس خانوادهاش را به اسارت گرفتیم.
هوش مصنوعی: او اکنون با همسرش تمامی توجهش را معطوف کرده و این زندانیان و سرها را به بیرون میفرستند.
هوش مصنوعی: امشب سپاهی به ما نزدیک شده و در کمین نشستهاند، همه با نیزه و سلاحهایشان آمادهاند.
هوش مصنوعی: آیا کسانی هستند که به ما حمله کنند تا این اسیران و سرها را از ما ببرند؟
هوش مصنوعی: ما از پای آن سپاه قدرتمند تو چیزی نداریم، بنابراین خواهش میکنیم در این مکان به ما پناه بدهی.
هوش مصنوعی: پیر با روشنفکری به او گفت که ای پهلوان، آرام با خودت فکر کن.
هوش مصنوعی: چگونه میتوان در این مکان باریک و تنگ، امشب به انتظار نشست با این همه لشکر؟
هوش مصنوعی: بهتر است کسانی که در این حصار گرفتارند، با آگاهی و هوشیاری وارد شوند.
هوش مصنوعی: در همین مکان، منتظر بمانید و آماده نبرد و جنگ باشید.
هوش مصنوعی: اگر دشمن از هر طرف به شما حمله کند، شما هم باید راه آنها را ببندید.
هوش مصنوعی: شمر از آنچه که درباره او شنیده بود، خوشش آمد و نزد دوستانش رفت و این را برایشان تعریف کرد.
هوش مصنوعی: اسیران اهل بیت پیامبر را به درون آن صومعه بردند و در دستان راهب قرار دادند.
هوش مصنوعی: سر شاه دین را در یک صندوق قرار داد و در آن را به یک خانه بست.
هوش مصنوعی: پرستندههایی که در حال درمان یک بیمار هستند، باید او را در جایی محترم و با احترام نگه دارند.
هوش مصنوعی: او برای آنها نان و آب آورد و خودش از خواب بیدار شد.
هوش مصنوعی: زمانی که شب به پایان رسید، کشیش از خواب بیدار شد و از تخت خواب خود بیرون آمد.
هوش مصنوعی: در آن اتاقی که سرسلسله شاهان حضور داشت، به طور پنهانی از خوابآوران، نمایان شد.
هوش مصنوعی: کسی زمانی دید که بر آن سر پاک، نوری برایش ظاهر شد.
هوش مصنوعی: وقتی او با دقت به آن اتاق نگاه کرد، از آنجا ترسان به سرعت به این سمت آمد.
هوش مصنوعی: در اتاقی کوچک و تاریک، مردی ایستاده است و با چشمانی آرام به روزن نگاه میکند.
هوش مصنوعی: در آن اتاق راهب چه تجربهای را مشاهده کرده است که هرگز نمیتوان آن را بازگو کرد یا دربارهاش صحبت کرد؟
هوش مصنوعی: از صندوق، نوری به روشنی تابید که تا عرش خدا میدرخشید.
هوش مصنوعی: تمام سقف آن اتاق به خاطر تابش نور حق شکافته شده است.
هوش مصنوعی: دل و عقل آن مرد، از او جدا شد و همه وجودش تحت تاثیر آن مکان قرار گرفت.
هوش مصنوعی: ناگهان تختی را دیدی که با نور در حال حرکت بود و جوانان و پریان در آن در حال پرواز بودند.
هوش مصنوعی: یک نفر گفت: "توجه کن، اینجا چه راهی هست، که حوا به این مکان مهم و با عظمت میرسد."
هوش مصنوعی: دیگر زنان بزرگی مانند ساره، هاجر و آسیه وجود ندارند و مریم هم در لباس سیاه نمایان شده است.
هوش مصنوعی: دیگر زنی مانند صفورا، دختر شعیب، و مادر یوسف را نخواهیم دید که چنین پاکدامن و با جلال باشد.
هوش مصنوعی: از صدای آن ترسا (مومن) آنچنان ترسید که به شدت لرزید و به سرعت به داخل آن خانه خالی آمد.
هوش مصنوعی: چند زن از آن تخت بلند شدند و با ناله و شیون شروع به گریه کردند.
هوش مصنوعی: آنها هر یک را به آتش و درد و رنج بردند، در حالی که آن صندوق پاک و آن سر، نشانهای از نمازی بود.
هوش مصنوعی: ناگهان صدای بلند سروش بلند شد و گفت: "ای مرد ترسا، چشمانت را ببند!"
هوش مصنوعی: اکنون سر زنان با ایمان، به مرتبه فاطمه زهرا (س) میرسد که در کنار بانوان پیامبران قرار دارند.
هوش مصنوعی: صدای بلند باعث شد که زمین لرزش کند و این لرزش در میان ساکنان آسمان سر و صدا ایجاد کرد.
هوش مصنوعی: مسیحی به خاطر آن فریاد به زمین افتاد و همه چیز بر چشمان بینا پوشیده شد.
هوش مصنوعی: ولی او تنها دو گوشش را شنید که زن جوانی برای پادشاه سوگواری میکرد و ناله میزد.
هوش مصنوعی: او میگوید: ای گل زیبای باغم، من روشنیبخش دیدگان دو عاشق هستم.
هوش مصنوعی: ای عزیز، من که جان دادهام و از شدت تشنگی در کنار رود جان سپردهام، به تو سلام و درود میفرستم.
هوش مصنوعی: ای کاش جانم فدای تو شود، مادر عزیز من، تا در زمان شهادت بر سرت هیچ درد و رنجی نباشد.
هوش مصنوعی: کیست که گلوی تو را اینگونه پاره کرده است؟ که خون به رنگ لاله بر صورت تو ریخته است؟
هوش مصنوعی: من میخواهم از دشمنان تو انتقام بگیرم و با این کار، روح غمگین تو را شاد کنم.
هوش مصنوعی: وقتی که آن ناله دردناک مرد زرتشتی را شنیدی، انگار که روحش از بدن پرندهای جدا شده است.
هوش مصنوعی: در آن زمان به قدری بیحس و حال بود که به نظر میرسید هیچ انرژی و قدرتی در بدنش وجود ندارد.
هوش مصنوعی: پس از مدتی که گذشته و فرد به حال خود آمده است، دیگر از آن خانه صدای بلندی نشنیده است.
هوش مصنوعی: اگر در جمع هیچکس را ندید که برای غم خود ناله کند، او از ترس مانند شاخ بید لرزید.
هوش مصنوعی: اشکهایم بیاختیار از چشمانم بر روی چهرهام میریزند و در اتاق، همزمان صندوق را نیز شکستند.
هوش مصنوعی: سر شاه دین را ابتدا با مشک و گلاب و کافور شستند.
هوش مصنوعی: او آن چیز را به جای نماز آورد و با نیاز رو به آن نشسته و مشغول دعا و نیایش شد.
هوش مصنوعی: تو بر آن چهره چون آفتاب نگریستی و از شدت ناراحتی، اشک از چشمانت مانند آب میریزد.
هوش مصنوعی: او گفت: تو که هستی ای سر؟ در واقع مسیحی هستی، و اگر نیستی پس چه هستی؟
هوش مصنوعی: چرا دوستان نزدیک آسمان به خاطر تو اینقدر غمگین و پرآب دیده هستند؟
هوش مصنوعی: سروهای بلند قامت عرش، به خاک میافتند و تو را میبوسند، زیرا فرستادگان در غم تو سینهاش را پاره میکنند.
هوش مصنوعی: اگر تو مانند عیسی در مجالس غم من حاضر هستی، پس چرا مریم در سوگواریاش عزاداری نمیکند؟
هوش مصنوعی: به نظرم تو همان کسی هستی که خداوند در انجیل، به زیبایی تو را ستایش کرده است.
هوش مصنوعی: به کسی که به تو اینقدر اعتبار و آبرو داده است، با من هم نامش را بگو.
هوش مصنوعی: شهروندی به فرمانروایش گفت: ای راهب باهوش، تو به حقیقتی رسیدهای.
هوش مصنوعی: من کسی هستم که دشمنان به من از پشت خیانت کردند، در حالی که من تاج بر سر دارم و از جسم خود جدا هستم.
هوش مصنوعی: من آن کسی هستم که اهریمنان مرا با تیر و شمشیر و تیرکهایشان تشنه کشتند.
هوش مصنوعی: من کسی هستم که حتی پس از مرگم، دشمنانم به خاطر من و با خونم سود میبرند، مانند اینکه میخواهند با سم اسبانم مرا زیر پا بگذارند.
هوش مصنوعی: راهب به او گفت: بهتر است نام خود را هم از مادر و هم از پدر بگویی، همچنین نشانی از نسب و نسل خود را بیان کن.
هوش مصنوعی: شهید میگوید: نام من حسین است و نیا و پدرم مصطفی، پیامبر آخرین.
هوش مصنوعی: پدر حیدر (علی) و جد من هاشمی است و برادر حسن (علی) نیز هست و مادر من فاطمه (سلاماللهعلیها) است.
هوش مصنوعی: در هر دو جهان، خداوند به من مقام سلطنت عطا کرده است، اما سرزمین یثرب (مدینه) برای من مانند تختگاه است.
هوش مصنوعی: زمانی که آن پیری این سخنان را شنید، دستش را به نشانه اعتراض بلند کرد و زنار (بند مخصوصی که به دور کمر میبندند) را پاره کرد.
هوش مصنوعی: شخصی از شدت درد و رنجی که میکشد، نالهای بلند میکند و در نهایت، غم و اندوهش را با ریختن خاک بر سر خود ابراز میکند.
هوش مصنوعی: در آن مکان، هفتاد مرد حضور داشتند که شاگردان و پیروان آن مرد بزرگ بودند.
هوش مصنوعی: جمعی از اهل دانش و تجربه به بررسی و تحقیق دربارهٔ آن شخص محترم و مورد اعتماد پرداختند.
هوش مصنوعی: او به آنها گفت چیزی را که در شب دیده بود و نیز سخنانی را که از شاه شنیده بود.
هوش مصنوعی: مردم آن مرد را از هم جدا کردند و در سوگ او به زاری و شیون پرداختند.
هوش مصنوعی: آنها به همراه او به پیشگاه شاه دین، پناهگاه جهان، رفتند که سید سجدهکنندگان است.
هوش مصنوعی: در برابر آن پادشاه به زمین افتادند و ادعای پذیرش اسلام و دین کردند.
هوش مصنوعی: سپس گفتند ای پادشاه دین، اجازه بفرما تا با کافران بجنگیم.
هوش مصنوعی: امشب بر دشمنان حمله میکنیم و با تمام توان خود به آنها ضربه میزنیم.
هوش مصنوعی: پادشاه فرمود: عجله نکنید، زیرا هنوز زمان لازم برای رسیدن به موفقیت فرا نرسیده است.
هوش مصنوعی: خداوند با قدرت خود، نابودی این افراد را به وجود میآورد و در روزهای مشخصی آنها را به عذاب دچار میسازد.
هوش مصنوعی: صبحگاه که صدای خروش بلند شد، آنها از آن معبد با صدای فریاد و هیاهو بیرون رفتند.
هوش مصنوعی: شنیدم که از این راه افرادی خبرهایی آوردند و سپس به عسقلان رفتند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.