دهی بود آباد در پشت کوه
سپردند ره سوی ده آن گروه
بدند اهل آن ده، یهودی تمام
بزرگش غریر بن هارون به نام
به نزدیک آن ده سپاه ستم
بماندند با آن اسیران غم
شبانگه که گردون پرند سیاه
بپوشند و بیرون شد از پرده ماه
مگر شهربانوی جفت امام
کنیزی ورا بود شیرین به نام
رخی داشت محجوب و گفتار گرم
تو گفتی مگر آفریده ز شرم
مه رویش آنگونه تابنده بود
که شیرین ارمن برش بنده بود
ببخشیده بد بانویش بر امام
ورا کرده آزاد شاه انام
درآن روز بانوی گردن فراز
یکی خلعتش داده گوهر طراز
گذشته از آن، یافته آن کنیز
زبانوی بخشنده، بسیار چیز
دراین روز با دیده ی اشکبار
بیامد بر بانوی سوگوار
بگفتا: که ای بانوی غم نصیب
غم تو مرا برده از جان، شکیب
چو تو دختر شاه و والای شاه
که حکمش روان بود بر مهر و ماه
در این جامه ی کهنه پوشیده تن
سزد خون بریزم ز بیننده من
چو یاد آورم زان مرصع سلب
که دادی مرا در زنان عرب
شود خون، دلم همچو لعل مذاب
فرو ریزم از دیده یاقوت ناب
از آن زیب و زرکان زمان داشتم
یکی را ز دشمن نهان داشتم
کنونم بفرمای تا شب به پاست
شوم سوی این دژ که نزدیک ماست
برای تو ز آن زیور و زر که هست
یکی جامه ی نو بیارم به دست
چو دستوری اش داد بنمود راه
سوی کوه سر همچو تابنده ماه
چو نزدیک دروازه ی دژ رسید
نگهبان دژ را خروشی کشید
بگفتا: درباره را برگشای
که باشم دمی، باز گردم به جای
به پشت در دژ بد آن دم عزیر
بگفتا: که ای زن چه خواهی زخیر؟
همانا که شیرین فرخنده ای
که بر داور دین پرستنده ای
بگفتا: همانم که گفتی تو نیز
گمانم به شه بنده ای ای عزیز
چو بشنید این، در به رویش گشاد
سوی خان خود برد، خندان و شاد
بدو گفت شیرین که ای راد مرد
ز نام منت برگو آگه که کرد؟
تو را خود چه نام است و آیین کدام؟
شناسا چه سانی به حال امام؟
بگفتش: منم مهتر این گروه
که دارند جا اندر این سخت کوه
عزیرم بود نام و اصلم کریم
از این پیش بودم به دین کلیم
در این شب چو شد دیده ام گرم خواب
بدیدم دو پیغمبر کامیاب
یکی بود هارون و دیگر کلیم
که بودند از درد و غم دل دو نیم
برهنه سر و پا، چو ابر بهار
به رخساره گان از مژه اشکبار
بگفتم: که این پادشاهان پاک
دل پاکتان از چه شد دردناک؟
بگفتند: این گریه و آه ما
بود در عزای شهنشاه ما
بگفتم کدام است شاه شما
که سوگش بر آورده آه شما
بگفتند: شاه شهیدان، حسین (ع)
گل باغ پیغمبر عالمین
محمد (ص) که ما بنده گان وی ایم
به جان از پرستندگان وی ایم
بگفتم: مگر جز شما کردگار
کسی را گزیده است در روزگار
بگفتند: آری رسول امین
محمد، شهنشاه بطحا زمین
که ما هر دو هستیم در دین او
ندانیم جز راه آیین او
تو نیز ار بخواهی شوی رستگار
بدان شاه ابرار ایمان بیار
بگفتم: نشان اندر این کار چیست؟
که دام مر این خواب از اعلام نیست
بگفتند: هوشت چو آمد زخواب
سبکرو به دروازه ی دژ شتاب
خجسته کنیزی است شیرین به نام
که آزاد گشته است او، از امام
بیاید بکوبد در این حصار
بر او برگشا در به خانه بیار
بکن با وی آن نیکویی کان سزد
که او از ازل بر تو شد نامزد
سپس ساز او را به خود رهنمای
ببر تا بر سبط شیر خدای
مسلمان شو اندر بر شهریار
به هر چت که او گوید ایمان بیار
برو پس به نزد سر پاک شاه
سلامش کن آنگاه با اشک و آه
وز آن پس زما گوی او را درود
که در پاسخت لب بخواهد گشود
چو گردید بیدار چشمم ز خواب
به دروازه ی دژ گرفتم شتاب
همان لحظه بانگ تو آمد به گوش
ببرد از سرم آن صدا عقل و هوش
تو اکنون برو سوی بانوی خویش
به وی بازگو هر جت آمد به پیش
شنید این چو شیرین از آن کوهسار
بیامد بر بانوی سوگوار
بدو گفت آن دیدنی ها که دید
هر آنچ از عزیر یهودی شنید
همه بانوان حرم زان خبر
تعجب کنان گریه کردند سر
سحرگه چو از کوه بنمود چهر
سر بی تن پادشاه سپهر
عزیر از بر کوه چون تند سیل
سوی خیل خونین دلان کرد میل
بیامد بر روزبانان نخست
بگفتا: مرا هست عهدی درست
که پوشم تن چند بینوا
دگر آن اسیری که بینم روا
دهم مر شما را هزاری درم
که آن نذر خود را به پایان برم
گرفتند از او درم ها سپاه
به نزد اسیرانش دادند راه
بیامد بر بانوان ایستاد
به هریک یکی جامه ی نو بداد
یکی کیسه آورد پر زر ناب
برشاه بیمار و گفت: ای جناب
مر این هدیه از این رهی در پذیر
به آیین اسلام دستش بگیر
شهنشه بدو داد ایمان به یاد
به روی دلش درز رحمت گشاد
از آنجا بیامد سری پر ز شور
زبان در ارنی چو موسی به طور
به نزد سر شاه و او را بدید
نه موسی صفت لن ترانی شنید
درودش فرستاد با چشم تر
سپس گفت: کای سبط خیرالبشر
تو را گفته موسی و هارون درود
لب شاه چون غنچه از هم گشود
بگفتا: درود برون از شمار
به موسی و هارون ز پروردگار
چو از لعل شه آن سخن ها شنفت
بنالید و زارید و آنگاه گفت:
رهی را به این بنده بنما شها
کز آن راه گردم ز غم ها رها
از این بنده راضی شود کردگار
شوم در دو گیتی از آن رستگار
سر شاه عشاق گفتا بدو
که این پاکدین مرد بگزیده خو
گرفتی چو دین رسول امین
ز تو گشت خوشنود جان آفرین
چوکردی نکویی به آل رسول
ز تو گشت خوشنود، شوی بتول
سلام رسولان پروردگار
به من چون رسانیدی انده، مدار
که من نیز خوشنودم ازکار تو
به روز جزا یار و غمخوار تو
ازاین پس برو رسم دیگ یادگیر
غم دین خور و هر غمی باد گیر
که پروردگارت به روز شمار
ز یاران ما آورد در شمار
چو بشنید آن مژده ها مرد پاک
به شکرانه بنهاد صورت به خاک
بسی زار نالید و برپای خاست
بگفتا به شیرین شه داد راست
که گر یاری ماست درسر تو را
بباید مراین مرد، همسر تو را
شه ناتوان عقد شیرین ببست
بدادش بدان مرد یزدانپرست
مسلمان شدند آن یهودان، همه
ز اعجاز نوباوه ی فاطمه (س)
بدیدم من این داستان درکتاب
ندانم صواب است یا ناصواب
بپیوستم آنرا ز گفتار خویش
اگر چند آورده بودم ز پیش
که این شهربانوی فرخنده فر
به عاشور پنهان شد ازهر نظر
بر آن رفته قومی که شاه زنان
نبد آن سفر با شه انس و جان
از این راز آگه بود کردگار
که او داند آغاز و انجام کار
روایت کند اینچنین بو سعید
که بد همره آن گروه عنید
که یک روز آن لشگر تیره رای
به نزدیک دیری گرفتند جای
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، داستانی دربارهی عزیر یهودی و بانوی شیرین روایت میشود. عزیر به عنوان یک شخصیت بزرگ و محترم در میان یهودیان مطرح است که در روزی به خواب میبیند که دو پیامبر یعنی هارون و کلیم به او خبر مرگ امام حسین (ع) را میدهند و او را به ایمان به خدا و پیامبر اسلام دعوت میکنند. عزیر از خواب بیدار شده و به بانوی شیرین که غمگین است، از خواب خود میگوید و تصمیم میگیرد تا برای آزادسازی اسیران و کمک به آنها اقدام کند.
او به دروازهی دژ میرود و با نگهبانان صحبت کرده و در مییابد که شیرین برای او بسیار مهم است. سپس عزیر به همراه شیرین و با منابعی که دارد، به ایجاد اتحاد میان مسلمانان و یهودیان میپردازد. در نهایت، به برکت این اقدامات و با حمایت پیامبرانی که دیده است، او و یهودیان به اسلام رو میآورند و در محل خود به فعالیتهای خیر و شرافتمندانه میپردازند.
این داستان پیامی از تحول و ایمان و اتحاد میان ادیان را به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: دهی در پشت کوه وجود داشت که گروهی به سمت آن راهی شدند.
هوش مصنوعی: اهل آن روستا افراد خوبی نیستند و یهودی که به نام غریر بن هارون شناخته میشود، فردی بزرگ و برجسته است.
هوش مصنوعی: سپاه ظلم به نزديك آن ده ماندند و با اسیران غمزده حضور داشتند.
هوش مصنوعی: در تاریکی شب که آسمان به رنگ سیاه درآمد و ماه از پشت ابرها نمایان شد.
هوش مصنوعی: آیا شهربانو، همسر امام، آفریدگاری با نام شیرین بود؟
هوش مصنوعی: چهرهای داشت پنهان و صحبتش جذاب بود، انگار که از روی خجالت آفریده شده است.
هوش مصنوعی: چهره ماه مانند او به قدری درخشان و زیباست که شیرین، دختر ارمن، به او افتخار و عشق میورزد.
هوش مصنوعی: این بیت به اشاره به بخشش و بزرگواری خانمی دارد که با عطوفت خود به امام و دیگری آزادی و آسایش میبخشد و نقش مهمی در زندگی انسانها ایفا میکند.
هوش مصنوعی: در آن روز، زنی بلندمرتبه و با وقار، جامهای زیبا و گرانبها به تن کرده بود که با جواهرات زینت شده بود.
هوش مصنوعی: فراتر از این، آنچه را که آن کنیز با سخاوت به دست آورده، چیزهای بسیار زیادی است.
هوش مصنوعی: در این روز، با چشمانی پر از اشک به نزد بانوی غمگین و داغدار آمد.
هوش مصنوعی: او گفت: ای بانوی غم، غم تو آنقدر بر من تاثیر گذاشته که جانم را از دست دادهام، اما صبر میکنم.
هوش مصنوعی: تو دختر پادشاه و بسیار ارجمند هستی که فرمان تو همچون نور و زیبایی بر مهتاب و خورشید جاری است.
هوش مصنوعی: در این لباس کهنهای که به تن دارم، سزاوار است که خون خود را به خاطر چشمهایی که من را میبینند بریزم.
هوش مصنوعی: وقتی به یاد میآورم آن زیور زیبایی را که به من دادی در بین زنان عرب.
هوش مصنوعی: دل من مانند لعل ذوب شده خون میشود و اشکهای گرانبها مانند یاقوتی ناب از چشمانم سرازیر میشود.
هوش مصنوعی: در زمانهای قدیم، من یکی از زیورآلات و ارزشمندهایم را از دشمنانم پنهان کرده بودم.
هوش مصنوعی: حالا به من بگو که شب به کجا بروم تا به دژی که نزدیک ماست برسم.
هوش مصنوعی: برای تو از تمام زرق و برق و طلاهایی که وجود دارد، یک لباس نو برای تو میآورم.
هوش مصنوعی: وقتی که دستورش را صادر کرد، راهی را به او نشان داد که به سوی قله کوه بود، مانند ماهی که درخشان و تابناک است.
هوش مصنوعی: زمانی که به دروازه قلعه نزدیک شد، نگهبان قلعه صدایی بلند کرد.
هوش مصنوعی: گفت: راه را باز کن تا لحظهای بمانم و سپس به مکان خود بازگردم.
هوش مصنوعی: در زمان حمله به دژ، عزیر به زنی که پشت در بود گفت: ای زن، نظر تو چیست و از من چه میخواهی؟
هوش مصنوعی: واقعاً که تو شیرینی و خوشبختی، و بر داور پروردگار ایمان داری.
هوش مصنوعی: او گفت: من همان کسی هستم که تو گفتی، و من نیز فکر میکنم تو بندهای از آن شاه هستی، ای عزیز.
هوش مصنوعی: وقتی او این را شنید، درِ خانهاش را باز کرد و به سمت منزل خود رفت، در حالی که خوشحال و خندان بود.
هوش مصنوعی: شیرین به او گفت: مرد شجاع، بگو که چه کسی به خاطر نام تو بر من منت گذاشته است؟
هوش مصنوعی: تو را چه نامی میخوانند و چه ویژگیهایی داری؟ شناخت تو به چه حالتی است و به چه شکل دیده میشود؟
هوش مصنوعی: او به او گفت: من رئیس این گروه هستم که در این کوه سخت زندگی میکنند.
هوش مصنوعی: نام من عزیز است و اصالت من نیکو. پیشتر، من از پیروان دین کلیمی بودهام.
هوش مصنوعی: در این شب، وقتی که چشمانم گرم خواب شد، دو پیامبر موفق را دیدم.
هوش مصنوعی: در تاریخ، هارون و کلیم دو شخصیت مهم هستند که هر کدام با دردها و مشکلات خاص خود روبرو بودند. این دو نفر به نوعی نمادهایی از اندوه و غم هستند که در دلهایشان وجود دارد.
هوش مصنوعی: برهنه و بدون پوشش، مانند ابرهای بهاری، چهرهاش از اشکهایش آغشته است.
هوش مصنوعی: گفتم: این پادشاهان با دلهای پاک و خلوص نیت، چرا اینقدر دچار درد و رنج شدند؟
هوش مصنوعی: گفتند: این اشکها و نالههای ما به خاطر درگذشت پادشاه بزرگمان است.
هوش مصنوعی: گفتم کدام یک از شاهان شماست که به خاطر او اینگونه غمگین و آهکشیدید؟
هوش مصنوعی: گفتند: حسین (ع)، شاه شهیدان، همان گلی است که در باغ پیامبر (ص) قرار دارد.
هوش مصنوعی: ما که پیروان و مخلصان محمد (ص) هستیم، با جان و دل به او احترام میگذاریم و از او پیروی میکنیم.
هوش مصنوعی: گفتم: آیا غیر از شما خداوندی وجود دارد که در این دنیا کسی را انتخاب کرده باشد؟
هوش مصنوعی: گفتند: بله، او پیامبر امانتدار محمد است، پادشاه سرزمین بطحا.
هوش مصنوعی: ما هر دوی ما در مسیر دین او هستیم و نمیدانیم جز راهی که او نشان داده است.
هوش مصنوعی: اگر تو هم بخواهی میتوانی که به خوشبختی دست یابی، فقط کافی است که به آن پادشاه نیکوکار ایمان داشته باشی.
هوش مصنوعی: مصراع اول به این معناست که فردی سوال میکند که نشانه یا علامت واقعی این وضعیت چیست. مصراع دوم به این اشاره دارد که در این خواب یا حالت، هیچ اظهار یا نشانهای وجود ندارد که نشاندهنده حقیقت باشد. کل مفهوم نشاندهنده این است که در وضعیت موجود، نمیتوان به راحتی به شواهد یا علامتهای روشنی دست یافت.
هوش مصنوعی: گفتند: وقتی که هوش و حواست از خواب بیدار شود، با سرعت به دروازهی قلعه بیا.
هوش مصنوعی: دختر با خوشحالی و شیرینی نامش را بر زبان میآورد، زیرا به آزادی دست یافته است و دیگر تحت سرپرستی هیچ کس نمیباشد.
هوش مصنوعی: بیایید این حصار را بشکنیم و در را برای ورود به خانه باز کنیم.
هوش مصنوعی: با او چنین رفتاری داشته باش که شایستهاش است، زیرا او از آغاز خلقت برای تو انتخاب شده است.
هوش مصنوعی: سپس ساز او را به خود راهنما کن تا به شجاعت و قدرت خداوندی برسد.
هوش مصنوعی: به شهر خودت ایمان بیاور و به هر چیزی که رهبرت میگوید، اعتماد کن.
هوش مصنوعی: به نزد پادشاه نیکوکار برو و به او سلام بگو، سپس با دلتنگی و اشک از او یاد کن.
هوش مصنوعی: سپس از من کسی را سلام کن که در پاسخ تو آماده گفتگو باشد و زبانش به سخن باز شود.
هوش مصنوعی: وقتی که چشمم از خواب بیدار شد، با سرعت به سمت دروازهی قلعه رفتم.
هوش مصنوعی: در آن لحظه صدای تو به گوشم رسید و به قدری تاثیرگذار بود که تمام فکر و هوش من را از بین برد.
هوش مصنوعی: اکنون به سمت معشوقهات برو و هر آنچه در دل داری را برای او بیان کن.
هوش مصنوعی: این شخص به شنیدن سخنان شیرین از کوهسار میپردازد و به سوی بانوی غمگین میآید.
هوش مصنوعی: او به فردی که کارهای شگفتانگیز و قابل دیدن را شاهد بوده، میگوید هر آنچه را که از عزیر یهودی شنیده، به او بگوید.
هوش مصنوعی: همه زنانی که در حرم بودند، وقتی از آن خبر مطلع شدند، از شگفتی و اندوه گریه کردند.
هوش مصنوعی: صبحگاه که از کوه، چهرهای بدون بدن و تنها از پادشاه آسمان نمایان شد.
هوش مصنوعی: عزیر به مانند یک سیل تند از بالای کوه به سمت گروهی از دلشکستگان حرکت کرد.
هوش مصنوعی: یک فرد به نگهبانان روز نزدیک شد و ابتدا گفت: من پیمانی معتبر دارم.
هوش مصنوعی: چرا باید خود را در لباسهای یکنواخت و بیروح بپوشانم، در حالی که میبینم دیگر کسانی هم هستند که گرفتار و رنجکشیدهاند؟
هوش مصنوعی: من به شما هزار درم میدهم تا نذری که کردهام را به پایان برسانم.
هوش مصنوعی: آنها از او پولهایی را گرفتند و به سمت اسیرانش رفتند.
هوش مصنوعی: او به نزد زنان آمد و به هر یک از آنها یک جامه نو داد.
هوش مصنوعی: یک نفر کیسهای پر از طلا برای پادشاه بیمار آورد و گفت: ای آقا،
هوش مصنوعی: این هدیه را از این راه بپذیر و دست او را به خاطر آیین اسلام بگیر.
هوش مصنوعی: شاه به او ایمانی داد و بر دلش دریچهای از رحمت گشود.
هوش مصنوعی: از آنجا فردی پرشور و زباندار آمد، مانند موسی که بر کوه طور حاضر شد.
هوش مصنوعی: به نزد شاه رفت و او را ملاقات کرد، اما نه مانند موسی که گفت "تو را نمیبینم" و این را شنید.
هوش مصنوعی: او با چشمانی اشکآلود سلامش را ارسال کرد و سپس گفت: ای نسل نیکوترین انسانها.
هوش مصنوعی: موسی و هارون به تو سلام میرسانند، لبهای پادشاه مثل غنچهای که باز میشود، گشوده است.
هوش مصنوعی: او گفت: درود بر موسی و هارون از سوی پروردگار، که شمارشپذیر نیستند.
هوش مصنوعی: زمانی که از داستانهای دلنشین و جالب آن شاهزاده مطلع شد، او به شدت اندوهگین شد و سپس این چنین بیان کرد:
هوش مصنوعی: ای پادشاه، راهی را به من نشان بده تا از این راه بتوانم از غمها و رنجهای زندگی رهایی پیدا کنم.
هوش مصنوعی: اگر خدای من از من راضی شود، برای من در این دنیا و جهان دیگر نجات و رستگاری به همراه خواهد داشت.
هوش مصنوعی: سر شاه عشق گفت به او که این مرد پاکدل و نیکوخو را انتخاب کرده است.
هوش مصنوعی: وقتی که تو مانند دین پیامبر راستگو عمل کردی، جان آفرین از تو راضی و خشنود شد.
هوش مصنوعی: هنگامی که تو به خانواده پیامبر نیکی کردی، آنها به خوبی و دلچسبی از تو رضایت پیدا کردند و تو به شخصیتی شایسته تبدیل شدی.
هوش مصنوعی: سلام و درود پروردگار به من چگونه رسید، نگران نباش.
هوش مصنوعی: من هم از کارهای تو در روز قیامت خوشنودم، که یار و همراه تو هستم.
هوش مصنوعی: از این به بعد به یاد بگیر که در اندیشه دین باشی و هر دردی را در دل خود تحمل کنی.
هوش مصنوعی: پروردگار تو دوستان ما را در روز شمار به حساب آورد.
هوش مصنوعی: زمانی که آن مرد با تقوا خبرهای خوش را شنید، به نشانه شکرگزاری صورت خود را به زمین گذاشت.
هوش مصنوعی: بسیار زار گریه کرد و از جا بلند شد و گفت که به شیرین، پادشاه را درست بگوید.
هوش مصنوعی: اگر کسی که در کنار توست، یاور ما باشد، باید برای تو همسر این مرد را در نظر بگیرند.
هوش مصنوعی: پادشاه ضعیف، پیمان شیرین را بست و آن را به مرد یزدانپرست واگذار کرد.
هوش مصنوعی: یهودیان به خاطر معجزههای نوزاد فاطمه (س) مسلمان شدند.
هوش مصنوعی: من این داستان را در کتاب دیدم، اما نمیدانم که درست است یا نادرست.
هوش مصنوعی: من ارتباطی بین آن موضوع و سخنان خودم برقرار میکنم، هرچند که قبلاً از قبل مطالبی را گفته بودم.
هوش مصنوعی: این شهر بانوی خوشبخت و سعادتمند در روز عاشورا از همه جا پنهان شد.
هوش مصنوعی: گروهی رفتهاند که در آن سفر، همراهی با شاهزادهها و زنان نداشتهاند.
هوش مصنوعی: خدای بزرگ از این حقیقت آگاه بود که او به خوبی میداند آغاز و پایان تمام کارها چگونه است.
هوش مصنوعی: بو سعید چنین نقل میکند که در کنار آن گروه خشن و سرسخت قرار داشت.
هوش مصنوعی: یک روز، آن گروه با اندیشههای تاریک، به سمت جایی نزدیک معبدی رفتند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.