گنجور

 
الهامی کرمانشاهی

درآن تیره شب سروباغ رسول

روان شد به بدرود قبر بتول

بدان تربت ازدیده بگشاد –رود

به مادر فرستاد لختی درود

که ای مام نیک اختر مهربان

مرا پرورانده به روز و شبان

منم ناز پروده ی نوش تو

که پیوسته بودم درآغوش تو

منم آنکه چون پاک زاده ی مرا

به دامان خود شیر دادی مرا

بدان ای سر بانوان بهشت

که آواره گی شد مرا سرنوشت

من اینک برفتم تو بدرود باش

دژم ازغم نازنین رود باش

به پایان رسانید چون شه پیام

بدو آمد از قبر زهرا سلام

از آن پاک تربت صدایی شنفت

همانا بدو بانوی خلد گفت

که ای بر شکفته گل باغ من

فزودی زنو داغ برداغ من

به مینو که غم را درآن نیست بار

نمودی روان مرا سوگوار

دریغا نیم زنده در روزگار

که با کاروانت شوم رهسپار

بنالم جرس وار در قافله

هیون را بپویم ز پی مرحله

به هر منزل از دیده ی اشکبار

بشویم ز مشکینه مویت غبار

زبد پاس درهر مکانت کنم

پرستاری کودکانت کنم

نمانم که دراین ره هولناک

فتند ازشتر کودکانت به خاک

درین ره تو را ای پسندیده پور

یکی مویه پرداز باشد ضرور

که چون کشته گردی به آوردگاه

زشمشیر بیداد کوفی سپاه

بنالد به مرگت همی زار زار

بگرید به سوگت چو ابر بهار

ببندد دو روشن جهان بین تو

کشد ناوک ازجسم خونین تو

کفن درتن چاک چاکت کند

چو جان جای درجسم خاکت کند

ازآن پس که بدرود مادر نمود

شه آهنگ قبر برادر نمود