گنجور

 
ابن یمین

یا رب از من که برد سوی خراسان خبری

ایصبا گر بودت هیچ مجال گذری

بسوی حضرت دستور ز من

عمده الملک یمین دول و دین که بود

اتفاق همه کور است خصال و سیری

همچو نامش بهمه حال حسن

گر ز بار غمت از پای در آمد دل من

دستگیری کن و از عین عنایت نظری

بکرم سوی من زار فکن

بگریبان دلم چنگ غم اندر زده ئی

ترسم ای شادی جان زانکه بگیرد سحری

بی منت آه دل من دامن

از تو محرومم و این شیوه فضل و هنر است

دور بادا ز من این فضل و نباشد هنری

گر مرا دور کند ز اهل وطن

طوطی جان بهوای شکر الفاظت

عزم دارد که گرش باز شود بال و پری

بر پرد زین قفس تیره تن

ای ز لفظ تو سخن یافته آن نظم و نسق

که بود نزد خرد در بر او مختصری

سلک در عدن و عقد پرن

ز آتش طبع گهر بار تو باد سحری

بعدن گر برد از خاک خراسان خبری

در صدف آب شود در عدن

پرتو مشعله رای جهان آرایت

گر کشد شعله بر افلاک شود زو شرری

شمع زر پیکر فیروزه لگن

هر کبوتر که بود برج جلالت وطنش

گر کند سوی وطن از سوی گردون سفری

ز انجم ثابته چیند ارزن

لطف جان و دل تو هست بحدی که صبا

بختن گر بود از نفحه لطفت اثری

خون شود از حسدش مشک ختن

خشمت ار تیغ کشد بر مه و ماهی گه کین

جوشنی گرچه گرفت این یک و آن یک سپری

بفکند این سپر و آن جوشن

صاحبا تا سخن ابن یمین مدحت تست

نیست همچون سخن او بحلاوت شکری

در مذاق خرد اهل فطن

بر دعا ختم کند مدحت جاهت پس ازین

زانکه بر اوج مدیح تو خورشید فری

می نیارد که رسد تیر سخن

دشمن تو بمثل اطلس گردون پوشد

همچو کرم قز اگر چند بگیرد خطری

کسوت اول او باد کفن