گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

سپهرا من از گردشت فارغم

مرا کی توانی که غمگین کنی

نه نایم که بر بسته باشم کمر

بدان تا مرا کام شیرین کنی

نه نرگس که سر پیشت آرم فرود

گرم افسر و تاج زرین کنی

گرفتم که ایوان قصر مرا

ز خشت زر و نقره پر چین کنی

نمیارزدم این تنعم بدان

که در آخرم خشت بالین کنی