گنجور

 
ابن یمین

یفلک با من اگر بد کنی ار نیک رواست

نه مرا از تو هراس و نه بتو امیدست

ور دلم محنت دور تو کشد باکی نیست

رسم محنت کشی اهل هنر جاویدست

تیر گردون همه انواع فضایل دارد

لیک در ملک طرب کامروا ناهیدست

هر کمالی که مرا هست تو نقصان بینی

چه کنم عود ز جهل تو چو شاخ بیدست

ور سفالی بود اندر نظرت جام جمی

گنه از خفت عقل است نه از جمشیدست

چشم خفاش اگر پرتو خورشید ندید

جرم بر دیده خفاش نه بر خورشیدست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خواجوی کرمانی

هر که او دیده ی مردم کش مستت دیدست

بس که بر نرگس مخمور چمن خندیدست

مردم از هر طرفی دیده در آنکس دارند

که مرا مردم این دیده ی حسرت دیدست

ایکه گفتی سر ببریده سخن کی گوید

[...]

فروغی بسطامی

یا رب این عید همایون چه مبارک عید است

که بدین واسطه دل دست بتان بوسیده‌ست

گرنه آن ترک سپاهی سر غوغا دارد

پس چرا از گرهٔ زلف زره پوشیده‌ست

شاخی از سرو خرامندهٔ او شمشادست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه