گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

سرگشته بهر دانه چه باشم چو آسیا

آمد بسان قطب گه آرمیدنم

تا چند باشم ایفلک دون ز جور تو

بهر دو نان بخدمت دونان دویدنم

خاک ار خورم بهست زمانی هزار بار

کانرا باب روی بباید خریدنم

گر لحم طیر میخورم از دست سفلگان

چون شحم حنظلست بگاه چشیدنم

خاطر ملول گشت مرا ز انتظار انک

تا کی بود بحضرت سلطان رسیدنم

حقا که ملک شاه نیرزد بجملگی

گفتار سرد حاجب و دربان شنیدنم

عنقا صفت بگوشه عزلت شدم که نیست

چون مرغ خانگی سرخواری کشیدنم