گنجور

 
ابن یمین

سپهر مهر جلالت جلال دولت و دین

توئی که رأی ترا شاه انجم است غلام

کسیکه سر ننهد پیش تو صراحی وار

مدام در دل او باد خون ناب چو جام

بمن رسید بشارت که رأی آن داری

که حال بنده رسانی ز تفرقه بنظام

بدان مبشر فرخنده من چنین گفتم

که عرضه دار بدان مقتدای جمله کرام

که بس عجب نبود کز هزار فرسنگی

نسیم جود تو من بنده را رسد بمشام

علی الخصوص که قرنی زیادتست که من

که بر جناب تو دارم چو آستانه مقام

اساس تربیتم کرده ئی و خوش کاریست

تمام کن که بود نظم کار در اتمام

هلال اگر چه خوش آید بچشم خلق ولی

ز روی حسن کجا میرسد بماه تمام

بکوش ابن یمین را بکام دل برسان

ز لطف خویش که بادت جهان همیشه بکام