گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

مرا سپهر چو نراد مهره دزد آمد

که دانه دل ازادگان بود خصلش

هر آن خدنگ بلا کز کمان چرخ جهد

درون سینه فرزانگان بود نصلش

گرش عنایت و گر بیعنایتی رواست

که این بنا چه فتادست بی ثبات اصلش

جهان و هر چه درو هست فارغیم ازان

که داغ هجر نیرزد تنعم وصلش

نبود حبل مودت میان ما و جهان

و کر که بود بهمت همی کنم فصلش