گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

ای باد صبحدم گذری کن ز راه لطف

بر خاک آستانه سحبان روزگار

آن افصح زمانه که نفس نفیس اوست

سر دفتر اماثل و اعیان روزگار

حاجی شاعر آنکه بصد قرن گوهری

ناید برون نظیر وی از کان روزگار

با ذوقتر ز گفته او هیچ ذقه ئی

هرگز نگشت حاصلم از خوان روزگار

گو گر چه دورم از تو بدین جثه ضعیف

نزدیک تست جان من ایجان روزگار

دانم که آگهی تو هم از شوق من از آنک

پیداست بر ضمیر تو پنهان روزگار

دارد توقع ابن یمین آنکه گه گهی

یادش دهی بحضرت سلطان روزگار

دارای ملک امیر ابوبکر بن علی

کامروز اوست قدوه شاهان روزگار

تا دور روزگار بود باد دور او

کاینست و بس خلاصه دوران روزگار