گنجور

 
ابن یمین

ز آنها که خبث باطن ایشانت ظاهرست

ابن یمین مرنج که بدشان سرشت و خوست

گر طعنه ئی زنند بر اشعار عذب تو

اینفرقه عوام که بعضی نه خاص اوست

درهم مشو که بیهنر از غایت حسد

بر اهل فضل در همه ابواب عیبجوست

خواهند تا چو طوطی طبعت شکر فشان

گردند لیک مغز شناسد خرد ز پوست

هر چند هست تازه و تر سبزه دمن

هرگز کجا چو سرو سهی بر کنار جوست

گو یکتن از تمامت حساد بد گهر

کاو راز صد سخن که بگوید یکی نکوست

خاقانی فصیح درین یکدو بیت نغز

گفتست بشنوید که او بس لطیف گوست

خاقانی آنکسان که طریق تو میروند

زاغند و زاغ را روش کبک آرزوست

گیرم که مار چوبه کند تن بشکل مار

کو زهر بهر دشمن و کو مهره بهر دوست