گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

شکرست آن لب میگون تو یاقوت روانست

که ازو چشم رهی چشمه یاقوت روانست

بشکر خنده اگر پسته شیرین نگشائی

عقل باور نکند آنکه ترا هیچ دهانست

آب عناب روان گشت ز بادام دو چشمم

بسکه آن پسته شکر شکنت چرب زبانست

حیرت آرند ز رخسار تو صاحبنظران

تا چه چیزست بجز حسن که آنحیرت از آنست

چشم بد دور از آنقامت چون سرو روانت

که ز سر تا بقدم راست تو گوئی همه جانست

هر زمان بر سر آتش نهدم آب دو دیده

بس که پیدا کند اسرار که در سینه نهانست

کامم امروز بده از لب شرینت که فردا

کس چه داند چه شود حال که گیتی گذرانست

گر دل خسته زارم هدف تیر تو گردد

دولت من بود آخر نه که ز آن تیرو کمانست

دارد آشفته و سرگشته چو خود ابن یمین را

زلف مشکینت که سر تا قدم آشوب جهانست