گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

روی شهر آرای یارم آفتابی دیگرست

هر زمانی زلف او در پیچ و تابی دگرست

بر رخ او قطره های خوی چو شبنم بر گلست

هر زمانی چون گلی و چون گلابی دیگرست

گفتم از روی خودم روشن نشانی باز ده

گفت آخر روشنست این آفتابی دیگرست

ز آتش سودای عشقش در جهان هر جا دلیست

بر سر خوان هوس هر دم کبابی دیگرست

تا بهار حسن رویش تازه ماند هر زمان

ز ابر چشم اشکبارم فتح با بی دیگرست

بر روانم درد عشق و بر دلم بار فراق

هر یکی ز اینها خرابی بر خرابی دیگرست

وعده وصلش اگر چه دلفریب آمد ولیک

دل بر آن نتوان نهادن کان سرابی دیگرست

جز رضای او نجوید در جهان ابن یمین

و آن صنم را هر زمان با او عتابی دیگرست