گنجور

 
ابن یمین

دوش چه دانی مرا بیتو چه بر سر گذشت

لشکر غم بر سرم بیحد و بیمر گذشت

در هوس لعل تو در شب همچون شبه

سیم روانم ز جزع بر رخ چون زر گذشت

آب گذشت از سرم بسکه بباریدم اشگ

در غم عشقت ببین چیست مرا سر گذشت

درد غم عشق او می نپذیرد دوا

رنج مبر ایصبا کار از آن در گذشت

چون دل دیوانگان بسته بزنجیر شد

باد صبا چون بر آن زلف معنبر گذشت

دوش دلم چون خلیل تا سحر و وقت شام

ز آن صنم آزری بر سر آذر گذشت

بر دل ابن یمین گر چه گران بود هجر

لیک بامید وصل دوش سبکتر گذشت