گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

روی میتابد ز من آن سیمبر یعنی که چه

میگزیند بر سرم یار دگر یعنی که چه

من سر آمد گشته در مهرش کلاه آسا و او

بسته بر هیچ از پی کینم کمر یعنی که چه

من نمییارم زمانی زو نظر بر داشتن

و او مرا دایم فکنده از نظر یعنی که چه

از نعیم خوان وصلش بینوائی را چو من

لقمه ئی حاصل نگردد بی جگر یعنی که چه

خستگان زخم خود را هرگز از بهر ثواب

می نسازد از رخ و لب گلشکر یعنی که چه

کار من دایم بود پرسیدن از حالش خبر

و او نخواهد در جهان از من اثر یعنی که چه

ناگزیر آمد چو جان ابن یمین را و چو عمر

روی ننماید بدو جز بر گذر یعنی که چه