گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

ندانم صبغه الله است یا گلگون شرابست این

چنین رنگین نباشد می مگر لعل مذابست این

ز ابریق ار سوی ساغر روان گردد می روشن

ز بهر دفع دیو غم تو پنداری شهابست این

حباب از روی جام می چو بدرخشد خرد گوید

که بر خورشید رخشنده سهیل تیز تابست این

خوشا در نصفی سیمین می روشن چو آب زر

تو پنداری هلالست آن و در وی آفتابست این

چو روی ساقی مهوش ز تاب می عرق گیرد

زرنگ و بوی پنداری مگر بر گل گلابست این

ز ساقی خواستم آبی شرابی داد گلگونم

بلطفش گفتم ایدلبر شرابست این نه آبست این

بگفت ابن یمین بستان که آبست این ولی در وی

فتاد از روی من عکسی تو پنداری شرابست این