گنجور

 
ابن یمین

ای نرگس مست تو برده دل هشیاران

با عقل خود اغیارند از عشق رخت یاران

زلف تو کند پیدا احوال پریشانم

چشم تو برد دل را با خانه بیماران

گر نیست ترا رحمت بر حالت من شاید

خفته چه خبر دارد از حالت بیداران

بر خاک سر کویت بادی که گذر یابد

آتش زند از غیرت بر کلبه عطاران

تا باده فروش آمد لعل لب میگونت

افتاد بسی نقصان در مکسب خماران

پر مکر و فریبست آن چشم خوش مستانه

زنهار بترس ای دل از فتنه مکاران

تا ابن یمین دارد مهر رخ تو در دل

دیوانگئی هستش مانند پری داران

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیر معزی

نوروز بساط نو گسترد به گلزاران

در باغ بساط دی بربود چو عیاران

بشکفت بهار نو شرط است نگار نو

ما و می و یار نو بر دامن کهساران

خوش گشت کنون عالم شادند بنی‌آدم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
خواجوی کرمانی

ای غمزه ی جادویت افسونگر بیماران

وی طرّه هندویت سر حلقه ی طرّاران

رویت بشب افروزی مهتاب سحر خیزان

زلفت بدلاویزی دلبند جگر خواران

گوئیکه دو ابرویت بیمار پرستانند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه