گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

ای نرگس مست تو برده دل هشیاران

با عقل خود اغیارند از عشق رخت یاران

زلف تو کند پیدا احوال پریشانم

چشم تو برد دل را با خانه بیماران

گر نیست ترا رحمت بر حالت من شاید

خفته چه خبر دارد از حالت بیداران

بر خاک سر کویت بادی که گذر یابد

آتش زند از غیرت بر کلبه عطاران

تا باده فروش آمد لعل لب میگونت

افتاد بسی نقصان در مکسب خماران

پر مکر و فریبست آن چشم خوش مستانه

زنهار بترس ای دل از فتنه مکاران

تا ابن یمین دارد مهر رخ تو در دل

دیوانگئی هستش مانند پری داران