گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

گر از روی تو افتد عکس بر آب

شود جانرا مصور چهره در آب

ترا تا دیدم از جمع لطیفان

نیاید هیچ در چشمم مگر آب

ز مهر عارضت چشمم پر آبست

بلی خورشید آرد در نظر آب

شد آب از شرم رویت شمع از آنسان

که تا پایش گرفت از فرق سر آب

مگر وصف لبت در مصر گفتند

که در نی شد ز شرم آن شکر آب

مشو از چشم من دور ار چه باشد

مرا در چشم دائم بر گذر آب

بعهد ترکتاز چشمت ار چه

نماند ابن یمین را در جگر آب

ولی دارد ز فیض هندوی چشم

هنوز از جمله اشیا بیشتر آب