گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

تا سپهر حسن را رخسار تو ماهست و بس

هر سحر در عشق تو کار دلم آهست و بس

بیتو زارم آنچنان کز زندگیم اصحاب را

هیچ اگر هست آگهی ز آه سحر گاهست و بس

چشم مخمورت ز بیماری من دارد خبر

وز پریشانی حالم زلفت آگاهست و بس

باد ره گم میکند در تیرگی زلف تو

تا نپنداری دل بیچاره گمراهست و بس

بر سر بازار عشقت عقل سودائی من

سود خود داند زیان گر مال و گر جاهست و بس

هر کسیرا در عبادت روی سوی قبله ایست

قبله اقبال من آنروی چون ماهست و بس

رخ چه پنهان میکنی ز ابن یمین کاندر جهان

خود همیدانی که از جانت نکو خواهست و بس