گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

گر نگارم برقع از رخسار برگیرد همی

عالم جانرا بسحر یکنظر گیرد همی

هر که بیند خط مینا گون بگرد لعل او

در گمان افتد مگر طوطی شکر گیرد همی

در توهم بوسه بر رویش نیارم زد از آنک

عارضش از نازکی ترسم اثر گیرد همی

گر خبر بودی ز خود دلرا اسیرش کی شدی

مشکلم اینست کو دل بیخبر گیرد همی

هر که پا در راه عشق آن پری پیکر نهد

شرطش آن باشد که اول ترک سر گیرد همی

گفتمش آتش زنم از سوز عشقت در جهان

گفت پنداری مگر در مات در گیرد همی

زو نیارم شد جدا روز وداع از بهر آنک

از سرشکم سیل خونین رهگذر گیرد همی

میکند چندانکه میخواهد ستم بر عاشقان

وز شگرفی این گنه را مختصر گیرد همی

گر ستم زینسان بود زودا که چاکر بهر داد

راه درگاه شه جمشید فر گیرد همی

شاه یحیی آنکه رأی او چو تیغ آفتاب

دارد آن قدرت که ملک بحر و بر گیرد همی

و آنکه هر جا تاجداری پیش تختش بنده وار

دست بهر کسب عزت بر کمر گیرد همی

و آنکه چون آرد عطارد مدحت او در قلم

خامه ورق از شهاب و از قمر گیرد همی

هر یکی از بندگانش را بود هنگام کار

آن توانائی که شاه تاجور گیرد همی

رایتش هر سو که رو آرد بفضل کردگار

لشکری دیگر زند ملک دگر گیرد همی

روبهی کز بارگاه او روان گردد بصید

چون بدو موسوم باشد شیر نر گیرد همی

روز کین پنهان شود زو خصم چون اختر ز مهر

ور چو مهر از اختران بی مر حشر گیرد همی

چون کند پرواز باز رایتش آفاق را

همچو سیمرغ فلک در زیر پر گیرد همی

وقت جود و گاه بخشش همچو ماه و آفتاب

عالمی را همتش در سیم و زر گیرد همی

ابر نیسانی مگر از بحر دستش برد آب

کز رشاش او صدف در و گهر گیرد همی

گر نسیم خلق او یابد گذر بر خاک چین

از غم آهو نافه در خون جگر گیرد همی

شهریارا کمترین بندگان ابن یمین

از برای مدح تو چون خامه برگیرد همی

منشی دیوان گردون بس که گردد شرمسار

بفکند دیوان و دفتر راه در گیرد همی

با چنین شعری که همچون صیت عالمگیر تو

تا بخاور از حدود باختر گیرد همی

گر کنم دعوی که مدحی لایقت انشا کنم

خرده ها بر من خرد بیحد و مر گیرد همی

تا نگردد بعد ازینت خاطر عاطر ملول

چاکر آن به کین سخن را مختصر گیرد همی

خوبتر باشد ثنا کآنرا دعا آید ز پی

بنده آن بهتر که راه خوبتر گیرد همی

تا خبر باشد که میآید امام منتظر

سر بسر آفاق را از خشگ و تر گیرد همی

بادت آن قدرت ز حکم نافذت آفاق را

سر بسر همچون امام منتظر گیرد همی