گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

تا شه نهاد پای بر اوج سریر ملک

دولت ز بهر نصرت او شد نصیر ملک

شاه جهان طغایتمورخان که فر اوست

درحادثات دور فلک دستگیر ملک

هرگز مشام جان نشنیدست در جهان

خوشتر ز بوی روضه خلقش عبیر ملک

ز آنسان که ناگزیر بود جسم راز جان

ذات شریف شاه بود ناگزیر ملک

ز آنست دین و ملک برونق که رأی شاه

قطمیر دین شناسد و داند نقیر ملک

شاه جهان کمان کمین چون بزه کند

دادش بدست مالک املاک تیر ملک

خورشید ملک را نبود بعد ازین زوال

چون گشت لطف سایه یزدان ظهیر ملک

دودی کز آتش دل خصمت کند صعود

گردد ز سوز و تاب سپهر اثیر ملک

شاها توئی که تا بجهان رسم خسرویست

ننشست بر سریر چو تو دلپذیر ملک

تخت از وجود تو بفلک آفتاب شد

برجیس میسزد پس از اینت وزیر ملک

ملک آنچنان بماند که یا رد شدن محیط

هر کم بضاعتی بقلیل و کثیر ملک

آمد کنون مداد ز کیوان ورق ز ماه

دیوان ز آسمان و عطارد دبیر ملک

یکچند بی تو ملک جهان بود با نفیر

منت خدایرا که نشاندی نفیر ملک

چشم بد از تو دور که زیبنده کسوتیست

بر قد خسروی تو برد حریر ملک

شاهی جدا چگونه شود از تو چون ترا

پرورد دایه کرم حق به شیر ملک

غیر از دعای دولت شاهنشه جهان

کس نشنود سخن ز جوان و ز پیر ملک

در ملک شه نماند جز ابن یمین فقیر

شاها نظر دریغ مدار از فقیر ملک

تا احترام و عزت تاج و سریر هست

از جمله واجبات صغیر و کبیر ملک

بادا همیشه بر سر شه تاج خسروی

بی پای شه مباد بگیتی سریر ملک