گنجور

 
نجم‌الدین رازی
 

تیر غمزه چو کند داد نشست

تا پر اندر سخاخ سینهٔ من

بر کوه قاف سایهٔ سیمرغ کامیاب

کز دامنش عقاب بپرد به صد عتاب

زخم پرش چنانکه سحر گه به جنگ شب

دست سپیده دم بکشد تیغ آفتاب

در جهان طرفه اتفاق افتاد

بارگیر مرا که طاق افتاد

از همه مرکبان برق صفت

باد پیمای من براق افتاد

ز آرایش رضوان ملک حور و قصور

زایوان بهشت خوش بود پردهٔ نور

و آنگه خوشتر که نیک نزدیک، نه دور

از پردهٔ نور، روی بنماید حور

خداوندگار و خداوند امیر

که شاهان ندارند چون او وزیر

چو سیمرغ و آب حیات آمده است

عزیز الوجود و عدیم النظیر