گنجور

 
بلند اقبال

لک الحمد یا ذالعلا والکرم

لک الشکر یا ذالعطا والنعم

به امر تو بر پا بود نه فلک

ثنا درفلک از تو گوید ملک

ز خاک وز آب وز باد وزنار

که هستند اضداد هم این چهار

چه خوش نقشها آشکارا کنی

عیان لعل از سنگ خارا کنی

دهی در دل سنگ جا شیشه را

به دلها دهی راه اندیشه را

کنی مشک درناف آهو ز خون

ز بحر عنبر اشهب آری برون

رطب اری از نخل واز نحل عسل

عجب بی مثالی عجب بی بدل

شکر آوری از نی و می زتاک

به دست تو بشاد حیات وهلاک

به گوهر دهی پرورش در صدف

یکی را دهی غم یکی را شعف

«ز یک قطره آب منی پروری

بتی گلرخ وبدهیش دلبری»

نشدهیچکس آگه از ذات تو

توشاهی ولیکن همه مات تو