گنجور

 
بیدل دهلوی
 

کسی که چون مژه عبرت دلیل روشنش افتد

به خاک تا نگرد چشم خم به‌گردنش افتد

خوش است ناز تجرد به دیده‌های نفروشی

خجالت است‌که عیسی نظر به سوزنش افتد

غبار سعی معاش آنقدر مخواه فراهم

که انفعال طبیعت به فکر رفتنش افتد

درین محیط رسد موج ما به منصب ‌گوهر

دمی‌که نوبت دندان به دل فشردنش افتد

به خشک پاره بسازید کز تمتّع دنیا

گداز شمع خورد هرکه نان به روغنش افتد

کریم دست نیازد به پاس نسبت همّت

مباد چین سر آستین به دامنش افتد

وداع عمر طریق حرام ناز تو دارد

قیامت‌است اگر چشم کس به رفتنش افتد

به خاکساری خویشم امیدهاست که شاید

غلط به سرمه‌کند چون نگاه بر منش افتد

ز نام جاه حذرکن مباد نقش نگینش

به نقب قبرکشد تا هوس به‌کندنش افتد

اراده شکوهٔ دل نیست لیک ربشهٔ الفت

ز دانه‌ای ا‌ست‌ که آتش به ساز خرمن‌اش افتد

به پاس راز محبت ‌گداخت طاقت بیدل

که تا سر مژه جنبد جگر به دامنش افتد

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

موسوی فاخر fakher۱۳۳۸@gmail.com در ‫۱۱ ماه قبل، سه شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۵۷ نوشته:

مصرع اول بیت دوم چنین است:
خوش است ناز تجرد به دیده‌ها نفروشی

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
موسوی فاخر fakher۱۳۳۸@gmail.com در ‫۱۱ ماه قبل، سه شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۵۸ نوشته:

مصرح اول بیت دهم چنین است:
اراده شکوهٔ دل نیست لیک ریشهٔ الفت

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.