گنجور

 
بیدل دهلوی
 

ره مقصدی که گم است و بس به خیال می ‌سپری عبث

توبه هیچ شعبه نمی‌رسی چه نشسته می‌گذری عبث

ز فسانه سازی این وآنگه رسد به معنی بی‌نشان

نشکسته بال و پر بیان به هوای او نپری عبث

چمن صفا و کدورتی می جام معنی و صورتی

همه‌ای ولی به خیال خود که تویی همین قدری عبث

ز زبان شمع حیا لگن سخنی‌ست عِبرت انجمن

که درین ستمکده خارپا نکشیده‌ گل به سری عبث

هوس جهان تعلقی سر و برگ حرص و تملقی

چو یقین زند در امتحان به غرور پی سپری عبث

نگهت به خود چو فرارسد به حقیقت همه وارسد

دل شیشه ‌گر به فضا رسد نتپد به وهم پری عبث

چو هوا ز کسوت شبنمی نه شکسته ا‌ی نه فراهمی

چقدر ستمکش مبهمی که جبین نه‌ای و تری عبث

نه حقیقت تو یقین نشان نه مجازت آینهٔ‌گمان

چه تشخصی چه تعینی که خودی غلط دگری عبث

به هوا مکش چو سحر علم به حیا فسون هوس مدم

عدمی عدم عدمی عدم ز عدم چه پرده‌دری عبث

خجلم زننگ حقیقتت ‌که چو حرف بیدل بی‌زبان

به نظر نه‌ای و به گوشها ز فسانه دربه‌دری عبث

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.