گنجور

 
بیدل دهلوی

تا ز حسن او گلستان تماشا رنگ داشت

حیرت از آیینه‌ام دستی به زیر سنگ داشت

یاد آن عیشی ‌که از نیرنگ جولان ‌کسی

گرد من د‌ر پرده چون صبح بهاران ‌رنگ داشت

تا نفس بال فغان زد رنگ صحرا ریخت دل

عمرها این شمع خامش‌کلبه‌ام را تنگ داشت

کامرانی‌ها بلا شد ورنه از بی‌حاصلی

دست برهم سودهٔ من دامنی در چنگ د‌اشت

آب می‌گشتیم‌کاش از عرض صافی‌های دل

کان تنزه جلوه از آیینه‌داران ننگ داشت

ترک تمکین جوهر ادراک ما بر باد داد

آتش ما اعتبار آبرو در سنگ داشت

عشق هم دارد تلافی‌ها ‌که چون مینای می

هرقدر خون بود در دل چهرهٔ ما رنگ داشت

تا کی از شرم تماشا بایدم‌ گردید آب

ای خوش آن آیینه‌کز هستی نقاب زنگ داشت

بسکه ما بیچارگان آفت‌نصیب افتاده‌ایم

رنگ ما بشکست اگر د‌ل با تپیدن جنگ داشت

منفعل از دعوی نشو و نمای هستی‌ام

ساز من در خاک بیدل بیش ازین آهنگ داشت

 
 
 
زنده‌رود
جویای تبریزی

سرگرانی زلف جانان با خط شبرنگ داشت

از پریشانی همی با سایهٔ خود جنگ داشت

حسن مستور تو از جامی که پنهان می زدی

شمع شوخی زیر دامان پرند رنگ داشت

با وجود آنکه خاک رهگذار او شدیم

[...]

بیدل دهلوی

تا جنون نقد بهار عشرتم در چنگ داشت

طفل اشکی هم‌که می‌دیدم به دامن سنگ داشت

عمری از فیض لب خاموش غافل زیستم

نغمهٔ عیش ابد این ساز بی‌آهنگ داشت

با همه وحشت غبار دامن خاکیم و بس

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه