گنجور

 
بیدل دهلوی
 

نسخهٔ آرام دل در عرض آهی ابترست

غنچه‌ها را خامشی شیرازهٔ بال و پرست

هیچکس را حاصل جمعیت ازاسباب نیست

بحر را هم موج بیتابی زجوش‌ گوهرست

باید از هستی به تمثالی قناعت‌کردنت

میهمان خانهٔ آیینه بیرون درست

بس‌که دارد شور آهنگ مخالف روزگار

هرکه می‌آید در اینجا طالب‌گوش‌کرست

اعتبار ما به خود واماندگان آشفتگی‌ست

خاک اگر آیینه می‌گردد غبارش جوهرست

آفتاب طالع ما داغ حرمان است و بس

آسمان تیره‌بختی ها سویدا اخترست

بعد مرگ، اجزای ما، توفانی موج هواست

تا نپنداری‌که ما را خاک‌گشتن لنگرست

عشرت آهنگی ز بزم میکشان غافل مباش

آشیان رنگ اگر بی‌پرده گردد ساغرست

خاک اگر باشم به راهت جوهر آیینه‌ام

ور همه آیینه ‌گردم بی‌تو خاکم بر سرست

بسکه شد خشک ازتب‌ گرم محبت پیکرم

همچو اخگر بر جبین من عرق خاکسترست

عمرها شد می‌روم از خویش و بر جایم هنوز

گرد تمکین خرامت موج آب‌ گوهرست

شور عشقت آنقدر راحت فروش افتاده است

کز تپش تا نالهٔ بیمار صاحب بسترست

آب تیغت تا نگردد صندل آرامها

کی‌ شود این‌ نکته‌ات‌ روشن‌ که سر دردسرست

چشم و گوشی را که بیدل نیست فیض عبرتی

در تماشاگاه معنی روزن بام و درست