گنجور

 
بیدل دهلوی
 

ای موجزن بهار خیالت ز سینه‌ها

جوش پری نشسته برون ز ابگینه‌ها

جور ته‌ر پنبه‌کارگلستان داغ دل

تیغت زبان ده دهن زخم سینه‌ها

سودایی تو با گهر تاج خسروان

جوید ز جوش آبلهٔ پا قرینه‌ها

ازفضل ورحمت تولب رشک می‌ گزد

بر ناخن شکسته‌کلید خزینه‌ها

در خرقهٔ نیازگدایان درگهت

نازد به شوخی پر طاووس پینه‌ها

نازکدلان باغ تو چون شبنم سحر

برروی برگ‌گل شکنند آبگینه‌ها

در قلزم خیال تو نتوان‌کنار جست

خلقی در آب آینه دارد سفینه‌ها

دل را محبت تو همان خاکسار داشت

ویرانه را غنا نرسد از دفینه‌ها

چوبیدل آنکه مهررخت دلنشین اوست

نقش نگین نمی‌شودش حرف‌کینه‌ها