گنجور

 
بیدل دهلوی
 

کیسه پرداز خیال شادی و غم رفته‌ای

چون نفس چندانکه می‌آیی فراهم رفته‌ای

بیدماغی رخصت آگاهی خویشت نداد

کز چه محفل آمدی و از چه عالم رفته‌ای

خواه گردون جلوه‌گر شو خواه دریا موج زن

هر چه باشی تا نهادی چشم برهم رفته‌ای

با همه لاف من و ما رو نهفتی در کفن

دعویت بی‌پرده شد آخر که ملزم رفته‌ای

ای خیال آواره اکنون جای آرامت کجاست

از بهشت آخر تو هم با صلب آدم رفته‌ای

عیش و غم آن به‌ که از تمییز آن‌کس بگذرد

تا بهشت آمد به یادت در جهنم رفته‌ای

آمدن فهم نشان تیر آفت بودن است

گر بدانی رفته‌ای در حصن محکم رفته‌ای

هیچکس ‌در عرصهٔ وحشت گرو تاز تو نیست

تا عدم از عالم هستی به یکدم رفته‌ای

سعی جولان تو یک سیر گریبان بود و بس

چون خط پرگار هر جا رفته‌ای خم رفته‌ای

دوستان محمل به دوش اتفاق عبرتند

پیش و پس چون ‌دست بر هم سود‌ه با هم رفته‌ای

قطع راه زندگی بیدل نمی‌خواهد تلاش

بی‌قدم زین انجمن چون شمع‌ کم‌کم رفته‌ای

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

محمد طهماسبی دهنو(هانا دایی) در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، پنج شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۲۲ نوشته:

خواه گردون جلوه‌گر شو خواه دریا موج زن
هر چه باشی تا نهادی چشم برهم رفته‌ای
یعنی هر چی باشی حالا اگر آسمان رو تسخیر کنی و یا دریایی متلاطم و بی کران باشی شک نکن آخرش کافیه چشمات رو روی هم بزاری اون وقت میری زیر خاک و انگار وجود نداشتی و با هیچ بودن برابری میکنی....آدم خیلی ضعیف و ناچیزه و این همه هم غرور داره و فکر میکنه کسیه واسه خودش...اما شاه باشی یا گدا کافیه مرگ بیاد تمامِ تو رو یکجا میبره و اثری از تو به جای نمیزاره...پس بهتره خدایی باشیم و هر کاری رو برای خدا انجام بدیم چون او محیی الموتی و ممیت الاحیا هستش....کاری که واسه خدا انجام بدیم ما رو به جاودانگی وصل میکنه

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.