گنجور

 
بیدل دهلوی

گر قناعت را توانی داد سامان نگین

پشت ناخن نیز دارد در کفت شان نگین

ای حباب از خودفروشی شرم باید داشتن

یک نفس فرصت نمی‌ارزد به بهتان نگین

دوشِ همت چند زیر بار منت خم شود؟

مفت آن خاتم ‌که نپسندید احسان نگین

نیست ممکن از طلسم خودفروشی جستنت

نقش نتواند کشیدن پا ز دامان نگین

هر چه نومید است در رفع جنون دستگاه

هرکه را ره نیست در چاک‌ گریبان نگین

گر همین ساز گرفتاریست بال اشتهار

دام هم در راه ما چیده‌ست دکان نگین

جوهر اقبال نقد هر تنک‌سرمایه نیست

فلس ماهی تا کجا نازد به سامان نگین

جز به نرمی منتفع نتوان شد از ارباب جاه

موم شو تا باج‌ گیری از درشتان نگین

سستی طالع ز بس افسردگی دربار داشت

نام ما هم سر به سنگ آمد ز دامان نگین

ای نفس‌سرمایه اقبالت فریبی بیش نیست

چون هوا از شبنمش بندند پیمان نگین

بیدل از گل کردن نامش گریبان می‌درٌد

نقش چون تار نظر در چشم حیران نگین

 
 
 
زنده‌رود
بیدل دهلوی

تا به‌کی باشی قفس فرسودهٔ شان نگین

ای خوش آن نامی ‌که نقشش نیست بهتان نگین

گر نه‌ای‌محکوم حرص‌افسانهٔ اوهام چند

بگذر از جام جم و حرف سلیمان نگین

غیر مخموری چه دارد ساغر اقبال جاه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه