گنجور

غزل شمارهٔ ۲۵۶۱

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

نفس عمارت دل دارد و شکستنش است این

کجاست جوهر آیینه سینه خستنش است این

هزار تفرقه جمع است در طلسم حواست

شکسته بر گل رنگی ‌که دسته بستنش است این

نفس ‌کدام و چه دل ای جنون تخیل هستی

در آتش است سپندی ‌که ‌گرم جستنش است این

به حیرت‌ آینه بشکن نفس به سرمه‌ گره زن

که نقش عافیتی داری و نشستنش است این

عدم شمار وجودت غبارگیر نمودت

جهان شکنجهٔ وهمست و طور رستنش است این

بلندی مژه سامان کن از مراتب همت

به دامنی که تو داری نظر شکستنش است این

نیافت سعی تأمل ز شور معنی بیدل

جز اینکه نغمهٔ ساز ز خود گسستنش است این



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور